هوا ابری دلگیر بود مثل روزهای پاییز. من رفتم آن طرف میدان به تاکسی گفتم مستقیم. راننده سر تکان داد و سوار شدم. جلوی کوچه اش پیاده شدم از جلوی کوچه بارها گذشته بودم ولی خیلی وقت بود که داخلش نشده بودم. چقدر فرق کرده بود دیگر از آن خانه های دو روپیه تا بمبمی خبری نبود. چند آپارتمان بنا شده بود . ساختمانهای که قبلاً وضع ناهنجاری داشت نمایی شده و به سر گوش ان رسیده بودند. ولی دیوار فاطمیه فرسوده تر شده بود.
از دور تابلوش را دیدم تابلو کهنه شده بود و همه نوشته ها بجز اسمش از روی تابلو کنده بودند. قبلا آنجا نوشته شده بود مرکز پیش دانشگاهی شرافت و الان یک تابلو قدیمی باقی مانده که تنها از همه چیزش شرافتش مانده است. وارد مدرسه شدم همان حیاط بود ولی چرا برایم کوچک شده بود ساختمان مدرسه هم که آن زمان برای خودش ابهتی بود مدرسه ای سه طبقه نوساز اما حالا کهنه شدنش به چشم میامد متوجه شدم که شیفتی از آن را به عنوان مدرسه ابتدایی استفاده می شود و شیفت دیگر دبرستان و پیشدانشگاهیست. از دفتر ابتدایی به دفتر پیشدانشگاهی فرستادندم و از آنجا به امور اداری. در امور اداری آقای کچل جا افتاده ای پشت میز اداری نشسته بود از او مدرک را طلب کردم و او از من مدرکی طلب کرد گواهینامه پایان سه ساله تحصیلم را داشتم او