اول نوشت: مرضیه گفت از تحصن بنویسم این پست را به خاطر این دوست عزیزم می نگارم. شرمنده چون می خواستم هر چیزی که یادم هست بنویسم خیلی طولانی شد.

پاییز سال هشتاد بود، وضعیت خوابگاه وحشتناک شده بود یادم می آید سرویسهای بهداشتی خوابگاه ما که خوابگاه هفت بود خراب بود اولش دو سرویس طبقه ما که طبقه دوم بود خراب شد ما می رفتیم طبقه سوم. فاضلاب آنجا هم گرفت مجبور شدیم برویم طبقه چهارم و آخرش آنجا هم دچار مشکل شد و تنها گزینه یعنی طبقه اول باقی ماند. 
وضعیت اینگونه شروع شد بچه های طبقه ما جمع شدند و رفتیم پیش معاون دانشجویی. مسئول دفترش ما را به دفترش راه داد. بیست دختر بودیم از مشکلاتمان گفتیم از وضعیت بد سالن مطالعه و نور کم و عدم وجود میز و صندلی  در سالن مطالعه گلایه کردیم وضعیت سردی آبهای خوابگاه و سر انجام از مشکل اصلی خوابگاه خودمان یعنی سرویسهای بهداشتی گلایه داشتیم. قبل از این بار چند نفر از بچه ها آمده بودند و درباره مشکلات صحبت کرده بودند ولی هیچ تغییری رخ نداده بود. معاون دانشجویی قول داد که ترتیب اثر دهد ولی ما کوتاه نمی امدیم. او برای اینکه ثابت کند که از وظایفش کوتاهی نکرده است دستش را روی قرآن گذاشت سوگند خورد که سعیش را می کند ما اصرار داشتیم که از خوابگاه ها بازدیدی داشته باشد. پذیرفت و به رییس معاونت فنی دانشگاه زنگ زد و گفت چند کارگر بفرستد برای خوابگاه، حتی اگر نداشته باشد برود چند کارگر از میدان دانشگاه بگیرد و بیاورد. خودش هم برای بازدید بیایید علاوه بر او به معاون امور خوابگاه ها نیز زنگ زد اسمش یادم نمی آید. سر راه معاون دانشجویی به یکی دیگر از معاونین برخورد و نیز با ما همراه شد. به همراه چهار معاون به سمت خوابگاه حرکت کردیم موقع ورود به خوابگاه مجبور شدیم جلوتر از معاونین حرکت کنیم و به جای تاسیساتی ها یالله بکشیم  سرپرست گیج و حیران بود که بیست دختر دانشجو با چهار مرد که معاونان دانشگاه هستند اینجا چی کار می کنند. از ما خواستند که آنها را به بازدید از خوابگاه هفت ببریم از سرپرستی که در خوابگاه پنج بود حرکت کردیم به طرف خوابگاه هفت. ما جلوی تر از بقیه حرکت می کردیم و وارد هر طبقه که می شدیم چند یالله بلند می کشیدیم بعد که همه توی اتاقها می رفتند  بر می گشتیم و با معاونین وارد طبقه می شدیم و مشکلات طبقه را توضیح می دادیم. کمبود تلفن، خرابی سرویس، نور کم سالن مطالعه، حمل کپسول گاز بعد از بازدید از طبقات و دیدن سرویسها معاون دانشجویی دستور بازسازی داد.
همان روز دو کارگر آمدند و در و کاسه دستشویی ها را از جا کندند. اما فردا دیگر کارگرها پیدایشان نشد روز به روز هوا سردتر می شد و آب و شوفاژ خوابگاه هنوز سرد بود. ما که مشکلمان حل نشده بودو هر روز به  مشکلاتمان  اضافه می شد. 
سرانجام کاسه صبر همه دانشجویان سر آمد یک شب اوایل ماه رمضان اگر اشتباه نکنم اول یا دوم آذر ماه بود صدای اعتراض از خوابگاه پسرها که دیوار محوطه آنها از خوابگاه هفت فقط  سه متری بیشتر فاصله نداشت بلند شد. صداهای مبهم که نشان از خبری می داد در این وسطها یکی از پسرهای خوابگاه آمده بود پشت دیوار آهنگ لری می خواند. نمی دانم دخترها از کجا از آشوب آن طرف خبردار شدند که آنها نیز با همان اهداف به محوطه ریختند و جلوی نگهبانی ازدحام کردن شب پر حول و هراسی بود یادم می آید آن شب حس شاعریم گل کرده بود و شعری گفتم که قبلاً در وبلاگ گذاشته ام. برای خواندان آن می توانید به اینجا مراجعه کنید.
فردا صبح سر کلاس رفتیم اما دانشگاه وضعیت عادی نداشت کلاسها تعطیل شد. چگونگی شروع  تعطیلی کلاسها را به خاطر ندارم ولی یادم هست که همه با هم به در کلاسها می رفتیم در می زدیم و با استاد صحبت می کردیم می گفتیم به خاطر مشکلات خوابگاه لطفاً با ما همکاری کنید و بگذارید دانشجویانتان به ما بپیوندند استادهایمان آدمهای با شعوری بودند بعد شنیدن مشکلاتمان نهایت همکاری را با می کردند لحظه به لحظه به جمعیت ما افزوده می شد. بعد از آنکه همه کلاسها تعطیل کردیم با اعتراض به طرف محوطه دانشگاه رفتیم شعار می دادیم و در خواست تغییرات را داشتیم و حضور مدیر وقت دانشگاه را در جمعمان طلب می کردیم زمان می گذشت و او نیامد و این نیامدن موجب شد تا صبر دانشجویان سر بیایید و تیر خلاص را بزنند.
ظهر شده بود و بچه های شورای صنفی  از میدان دانشگاه هشت دستگاه اتوبوس را به داخل دانشگاه آوردند همان اتوبوسهای آبی که بین حصارک تا کرج کار می کردند بچه های تربیت معلم حتماً آن اتوبوسها را به خاطر دارند همان اتوبوسهای بنز با صندلیهایش که مثل لگن بود. بگذریم داشتم باز هم جاده خاکی می زدم. با ورود اتوبوسها و سوار شدن دانشجویان معترض به آنها سیر جدید اعتراض آغاز شد. اتوبوسها پربودند و حتی تعدادی از افراد سر پا ایستاده بودند تا خود را به جلوی در وزارت علو برسانیم. آن روز یادم هست که من و الهام و مرضیه و بتول و آذر و سمیرا و الهام اسدی و معصومه و فاطمه و الهه و اگر اشتباه نکنم الناز و ندا و آزاده  ... و یک عده هم یاد نمی اید سوار اتوبوسهای موصوف راهی وازت علوم شدیم. کرایه آن زمان اتوبوسها 100 تومن از میدان دانشگاه تا میدان آزادی بود اتوبوسها از داخل دانشگاه تا جلوی وزارت علوم دویست تومن حساب کردند واقعاً منصفانه بود. جلوی وزارت علوم رفتیم وزارت دو ساختمان اداری دارد که در دو دست خیابان است ما جلوی ساختمان اصلی ایستادیم. شعار می دادیم و شعاری برای آب ساخته بودیم که مشکل عمده خوابگاه بود.  یادم می آید یکی از ترم اولیهای کامپیوتر تراکتی در دست داشت و نوشته بود "این تحصن سیاسی نیست" و هر ماشینی که رد می شد نشان می داد. اولش راه را بستیم یعنی چه می خواستیم ببندیم چه نمی خواستیم جمعیت آنقدر بود که  خیابان را می بست. پلیس آمد از همان پلیسهای سیبلو بد اخلاق. دخترها را هل می دادند تا راه باز شود یادم می آید که یکی پسرهای دانشگاه عصبانی شد و داشت با پلیس درگیر می شد  که بقیه آمدند جلویش را گرفتند به زور پلیس یک لاین خیابان باز شد. یادم هست من و الهام و الهام اسدی با استاد محمد زاده امتحان معادلات داشتیم. از جمع دور شدیم تا تلفنی بیابیم تا از وضعیت دانشگاه و کلاسها و امتحان با خبر شویم. اطراف وزارت علوم پر از فروشگاههای صنایع دستی است. وارد یکی از این مغازه ها شدیم و ازش درخواست کردیم که برایمان با خوابگاه تماس بگیرد شما می دانید تماس با خوابگاه چقدر مشکل است آن هم در آن وضعیت چه کار سختی بود ولی سرانجام تماس برقرار شد و فهمیدیم  استاد بابلیان کلاسش را تشکیل داده اما حضور و غیاب نکرده  استاد محمدزاده هم از ما پشتیبانی کرده  و امتحانش را برگزار نکرده وهمچنین گفته بود که دانشجویی که در وضعیت رفاهی مطلوبی نیست نمی تواند درس بخوانند. 
دوباره به جمع پیوستم وضعیت فرقی نکرده بود وزارت خانه تعطیل شده بود اما ما هنوز آنجا بودیم تازه رسیده بودیم که یکی از دوستان مشکل پیدا کرده بود و باید وسط خیابان به دنبال دستشویی می گشتیم مطب دکتری را همان نزدیکی ها پیدا کردیم منشیش قبول کرد که از دستشویی مطب استفاده کنیم. برای منشی جالب بود که چه خبر است وقتی برایش توضیح دادیم دلش برای ما سوخت. برگشتم که دوست دیگری با مشکل قبلی مواجه بود با او دوباره به مطب رفتم منشی دوباره پذیرفت اما مثل اینکه دکتر گلایه اش در آمده بود از پذیرفتن بعدی ها خودداری کرد.
دیگر به غروب نزدیک می شدیم همه روزه بودند باید به فکر افطار می افتادیم مرضیه و آذر رفتند خرما و نانهای فانتزی شبیه نان شیرمال خریدند هر کس چیز خریده بود یکی رفته بود چهل پنجاه تایی نان لواش و دیگری ده و دوازده تا نان بربری خریده بود یک حس هم دردی بین افراد وجود داشت یک حس مشارکت نانها و خوراکیها بین همه تقسیم می شد هر چیز حتی کم تقسیم می شد آدمهای که نمی شناختیم غذای اندکشان را با ما تقسیم می کردند و ما هم با آنها. حس زیبایی بود. همه گرسنه بودیم یک روز با دهان روز از صبح که از خوابگاه آمده بودیم بیرون تا موقع افطار کشفهایمان را از پایمان بیرون نیاورده بودیم و چیز زیادی برای خوردن نداشتیم خسته گرسنه و تشنه بودیم اما حس هم نوع دوستی نمی گذاشت کسی را از همان غذای کممان محروم کنیم شاید یکی از زیبا ترین لحظه های زندگیم همان افطار در خیابان بود.
یادم رفت بگویم  یکی از بچه های شورای صنفی حالش بهم خورده بود بعضی ها می گفتند سکته کرده بعضی ها می گفتند غش کرده. روی دست بردنش و از جمعیت دورش کردند از آن بچه های فعال بود نمی دانم چرا اسمش را به خاطر نمی آورم. علاوه بر آن یادم رفت که خبرنگارها نیز آمدند و از تحصن ما گزارش تهیه کردند نمی دانم پخش شد یا نه ولی حسی به ما می گفت که حرفهای ما را جدی خواهند گرفت.
شب فرا رسیده بود تفرقه بود عده ای می گفتند که چون مجوز نداریم وارد ساختمان شویم و عده ای می گفتند ممکن است وارد شدن همانا و محبوس شدن همانا! آن زمان فکر می کردم راهپیمایی نیاز به مجوز دارد بعدها فهمیدم که اصل 27 قانون اساسی می گوید که برپایی راهپیمایی و تجمع بدون حمل اسلحه نیاز به مجوز ندارد. در واقع این اصل مغفول قانون اساسی است که در آن زمان من از آن مطلع نبودم. سرانجام اکثریت با ورود به ساختمان موافقت کردند ما در قسمت لابی وزرات خانه نشستیم زنانه و مردانه قاطی روی صندلی ها و دسته  صندلی ها و راه پله  هر گوشه و کنار نشسته بودیم عقربه ها می چرخید و ساعت به یازده نزدیک می شد دیگر همه بعد از یک روز خسته کننده نیاز به خواب داشتیم به این نتیجه رسیدند که نمی شود اینگونه مختلط تا صبح سر کرد پس تصمیم بر این شد که فرشهای نماز خانه را به قسمت لابی بیاورند و آقایان آنجا بخوابند و خانومها هم بروند توی نماز خانه و آنجا بخوابند. اینگونه تقسیم شدیم جمعیت زیاد بود چیزی نداشیم زیر سرمان بگذاریم کاپشنهایمان را گلوله کردیم و زیر سر گذاشتیم من و سمیرا بغل دست هم  خوابیدیم کنارمان مرضیه و بتول و آذر و الهام خوابیده بودند اینقدر تنگ هم و با بدبختی خوابیده بودیم که نفسم می خورد توی صورت سمیرا و نفس سمیرا می خورد توی صورت من. کف پایم کنار سر دیگری بود پای کسی کنار سر من بر میگشتم سرم می خورد به پای دوست دیگری. خوابیدن در این وضعیت سخت است ناخودآگاه سه  شب بیدار شدم شب سختی برای رفتن به دستشویی بود. خوشبختانه من دچار چنین گرفتاری در آن شب نشدم چون باید هفت هشت نفری را لگد می کردم تا دم در برسم و کفش بپوشم بعد از آنجا باید از چند نفر از آقایان که در خواب بودن عذر خواهی می کردم چون بیچاره ها را لگد زده بودم و از خواب پرانده بودم تا به مقصد می رسیدم برگشتن هم همین مصیبت بود.
یادم رفت که بگویم ما که اینجا تحصن کرده بودیم بچه های شورای صنفی در حال چانه زنی و امتیاز گرفتن بودند دوتا از بچه های دانشگاه امیر کبیر هم که سرشان برای اینجور کارها درد می کرد آمده بودند و راه کار نشان می دادند. بچه های شورای صنفی لیست درخواستها را تهیه کرده بود که تغییر مدیریت، تامین آب شرب بهداشتی، بهبود وضعیت گرمایش و سرمایش خوابگاه ها  و بهبود غذای سلف سرویس و همچنین تغییر نام دانشگاه  که این درخواست آخر با مخالفت مواجهه شده بود و نماینده ای که از وزارت علوم برای چانه زنی آمده بود می گفت که درخواست سیاسی است چون دارید با مصوبه انقلاب فرهنگی مخالفت می کنید. این چانه زنی موجب شد که برای ما افطاری از سلف دانشگاه بیاورند که ما آن را تحریم کردیم. اما سرانجام چانه زنیها به نتیجه رسید و بچه های شورای صنفی شرایط را پذیرفتند ساعت سه و نیم از طرف سلف قیمه پلو سحری آوردند. فکر می کنم ساندیس یا شیر کاکائو هم دادند بعد از سحری برای ما اتوبوسهای ولو آوردند حتی یک اتوبوس دابل داکر نیز آورده بودند. آن زمان اولین باری بود که دابل داکر می دیدم. خیلی ما را تحویل گرفته بودند من و سمیرا و الهام و مرضیه و بتول و آذر آخرین گروهی بودیم که سوار اتوبوس شدیم و اتوبوسی که ما سوار شدیم همان اتوبوس دو طبقه بود و من اتفاقاً در طبقه دو درست جایی که راننده می نشیند نشستم اینقدر شیطنت کردیم که راننده در بلند گفت :"خانومها لطفاً آروم تر!"
وزارت علوم نزدیکی های میدان انقلاب بود فکر کنم در خیابان جمالزاده قرار داشت. از آنجا ساعت پنج حرکت کردیم از خیابانهای تهران می گذشیم از میدان انقلاب از جلوی دانشگاه تهران و من از آن بالا چه دیدی داشتم خیابانهای خلوت که  برای ما قورق شده بود. حس پیروزی داشتیم وقتی رسیدیم دانشگاه  از پله های اتوبوس که پیاده می شدیم دوستانی که در خوابگاه مانده بودند ما را در آغوش می فشردند هم اتاقی هایم تا مرا دیدن گفتن ما برایتان نگران شدیم برایشان خبرهای هولناکی رسیده بود خبر رسیده بود که ما از سرما سکته مغزی کرده ایم ( این رو برای خنده نمیگم هم اتاقیهام گفتند) یا گرسنه ایم و چیزی برای خوردن نداریم برای همین برای ما کمک جمع کرده بودند پول و نان و خرما و پتو فرستاده بودند. به خوابگاه نرفتیم و در محوطه ماندیم و روی پله های دانشکده علوم نشستیم در محوطه پرده ای نوشته شده بود: "اعتراض عناد نیست بلکه درخواست بهبود وضعیت است." تریبونی گذاشتند بلند گو آوردند و معاون دانشجویی وزیر علوم آمد دانشجویان عصبانی بودند چون قرار بود معین وزیر علوم بیایید که نیامده بود. ما را آرام کرد و گفت: "دو هفته و اگر مرمت و بازسازی طول کشید سه هفته دانشگاه تعطیل تا خدمات رفاهی آماده شود." جلسه پرسش و پاسخی برگزار شد. آن روز اولین بار اسم کتاب قلعه حیوانات را از زبان یک دختر دانشجو شنیدم که در جلسه پرسش و پاسخ گفت: "اینجا مثل قلعه حیوانات است." آن لحظه به من که نمی دانستم محتوای آن چیست برخورد؟ بعدها منظورش را فهمیدم در اولین فرصت کتابش را تهیه کردم و خواندم. از جلسه پرسش و پاسخ چیزی به خاطر ندارم. اما بعد از آن جلسه دانشگاه تعطیل شد و برگشتیم به خوابگاه ساکم را بستم و با اولین اتوبوس برگشتم به خانه.
بعد از سه هفته بعد از عید فطرت برگشتیم تنها تغییرات مهمی که رخ داده بود سر در چند خوابگاه را رنگ کرده بودند. سرویس بهداشتی ما تعمیر شده بود و شوفاژ خانه هم راه افتاده بود خیلی گرم نبود ولی از اون وضعیت وخیم بهتر بود. این رنگ سردر خوابگاه ها یه حس ناخوشایند مثل رنگ شدن به ما دست داده بود.

آخر نوشت: من عکسهای تحصن رو دارم ولی متاسفانه برام امکان اسکن وجود نداره می دونم دوستانم مرضیه و آذر و بتول و الهام و سمیرا هم اون عکسها رو دارن خوشحال میشم اگه می تونن دیجیتالش کن برام بفرستند تا بگذارم در وبلاگ پیشاپیش ازشون تشکر می کنم.