یک چیز یادم رفت قهوه تلخ چیز خوب دیگری هم نشون می داد که ما هیچ بهایی به شناخت درست کذشته نمیدیم و شاید مشکل امروز ما از نشناختن دیروز ودرس عبرت نگرفتن از اونه! 
قسمتهایی از شعر اخوان رو میارم که اولین بار در کتاب شریعتی اون رو دیدم.
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست

زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
"هان، کجایی ، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

ادامه صحبتهای تولستوی
کلمات اتفاق و نبوغ به هیچ چیزی به راستی وجود داشته باشند دلالت نمی کنند و به همین دلیل نمی توان آنها را تعریف کرد. این کلمات فقط به درجه معینی از درک رویدادها دلالت دارند. من علت وقوع فلان رویداد را نمی دانم و فکر می کنم که وقوف به آن ممکن نیست و به این دلیل میلی به دانستن آن نشان نمی دهم و صورت پذیرفتن آن امر را حمل به تصادف می کنم. نیرویی را می بینم که صورت دهنده کاری است که با تواناییهای عادی انسانها تناسبی ندارد، نمی فهمم که این کار چگونه صورت گرفت و نا چار آن را به نبوغ نسبت می دهم.
ادامه دارد...