وقتی به دنیا آمدم جنگ بود. صفهای بنزین بود کمبود نفت بود. صفهای کوپن بود. بمب باران بود وحشت  این صدایی که می شنوی صدای آژیر قرمز است. گروه گروه مردانی که بسیج می شدند تا به جنگ بروند. از رادیو تلویزیون صحنه های جنگ را نشان می دادند مادرم مرا می برد به راهپیمایی تا نشان دهد که کسانی در جهبه می جنگند تنها نیستند. سالهای آخر جنگ بود که شهر من از بمباران جان سالم به در نبرد و بمب افکنها به سراغ شهر من هم آمدند.
طیبه خانم دختر خاله زاده مادرم که مادرش در قم زندگی می کرد با خواهر و برادرهایش آمده بود به خانه ما تا برای مادرش تلفن بزند. من و خواهر و برادر طیبه خانوم دم در ورودی بودیم که اولین هواپیمای جنگی را دیدم اینقدر نزدیک به زمین پرواز می کردند آدم فکر می کرد هر آن ممکن است روی بام خانه فرو بیایید صدای کر کننده ای داشت و من مدهوش از واقعه ای که پیش خواهد آمد صدای بوم بوم از دور آمد و بعد صدای تیر باران بود. ما غافل گیر شده بودیم در شهر دور از جنگ ما اولین نشانه جنگ آمده بود. مادر سراسیمه به سمت مدرسه می دوید و دست مرا می کشید و چادرش روی کمرش افتاده بود نگران خواهرانم که بی غم اتفاقات درس می خوانندند اما انها هم بی غم نبودند مدرسه در آشوبی از ترس غوطه ور بود. مدرسه سالم بر جای مانده بود. بعد از آن روز بود که شیشه ها خانه را چسب می زدیم چراغهای خانه را زمان آژیر قرمز خاموش می کردیم از وحشت در خانه می ماندیم و دعا می کردیم که بمبی فرو می افتد در منطقه دوری باشد در باغی یا شالیزاری....
شهر نقطه به نقطه کورکورانه بمباران شده بود خیابان تختی، محله علی آباد، تخت پل،... . وقتی علی آباد بمبباران شده با مادرم به آنجا رفتیم دیگر علی آباد علی خرابه بود. تلی از خاک بود که با وسایل داغان شده مردم مخلوط شده بود کفشها و دمپایی هایی که در نقاط مختلف روی زمین افتاده بود. شهر در اصطراب بود.
بزرگتر شدم رفتم مدرسه به ما قلکهای می داند که پول جمع کنیم و برای جبهه بفرستیم قلکهایی که شکل تانک بود چقدر دوست داشتم پرش کنم. سر صف برای پیروزی رزمنده ها دعا می کردیم و دستها را به هم گره می کردیم ودعا می خواندیم. یادم نمی اید که جنگ کی تمام شد. من در جنگ به دنیا آمدم در جنگ بزرگ شدم و به مدرسه رفتم. 
چه جنگ را جنگ تحمیلی بنامیم چه حق علیه باطل چه جنگ را جنگ دو کشور مسلمان بدانیم چه جنگ را بر حسب خودخواهی رهبران دو کشور فرض کنیم جنگ چیز خوبی نیست به خصوص برای کودکان که در زمانه جنگ زندگی می کنند و عشقشان می شود که کارت بازی که عکسهای هواپیماهای جنگنده دارد. بچه ها از حق و باطل از تحمیل و تجاوز چیز نمی دانند آنها می خواهند زندگی کنند و برای همین زیستن است که کودکان دیروز پرسشگر این سئوالند  که چرا جنگ پیش آمد همان قسمت از تاریخ که در کتابهای درسیشان نبود؟
من اعتراضی ندارم که چرا جنگ شد. چون به سیر اتفاقات نا خواسته ایمان دارم گاه مجبوری بجنگی چون در زمان صلح زاده نشده ای. اما در جنگ چه زمان باید به صلح اندیشید مگر بعد از هر جنگی صلحی نباید باشد. ما کودکان جنگ و صلحیم کودکانی پرسشگر که آرزوهایشان در صفهای طویل گم می شد. این حرفها  را که زدم یاد شعری افتادم که در مجله شب شعر کرج چاپ شده بود شاعرش حسن صادق پناه بود.
خيس از مرور خاطره هاي بهار بود
ابري كه روي صندلي چرخدار بود

ابري كه اين پياده رو او را مچاله كرد
روزي پناه خستگي اين ديار بود

آن روز ها كه پاي به هر قله مي گذاشت ،
آن روز ها به گرده طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران يك غريبه است
حالا چنان كتيبه زير غبار بود

بين شلوغي جلوي دكه مكث كرد
دعوا سر محاكمه شهردار بود

آن سوي ، پشت گاري خود ژست مي گرفت
(مرد لبو فروش ، سياستمدار بود)

از«جنگ و صلح» نسخه كه پيچيد ادامه داد:
«اصرار بر ادامه جنگ انتحار بود»

اين سو يكي كه جزوه كنكور مي خريد،
در چشمهاش نفرت از او آشكار بود

مي خواست كه فرار كند از پياده رو
مي خواست و به صندلي خود دچار بود

دستي به چرخ ها زد و سمت غروب رفت
ابري فشرده در صدد انفجار بود

خاموش كرد صاعقه هاي گلوش را
بغضي كه روي صندلي چرخدار بود