امروز اتفاقی بر صندلی دعوت نشده جشن صدمین سال شاعر باز باران نشستم. گرچه از ترس اینکه از دم در مرا برانند نرفته بودم اما به دلایلی مجبور شدم که بروم. جشن خوبی بود جمعیت زیادی آمده بودند. فیلم مصاحبه با مردم را پخش کردند که شاعر باز باران را نمی شناختند و جوابهای پرتی به سئوالات می دادند. نمی دانم گلچین را به خاطر می آورید یا شما هم مثل هموطنانم فکر می کنید که شاعرباز باران قیصر امین پور، مصطفی رحماندوست یا  بهار،...است؟


در هر صورت میرمجدالدین میرفخرایی معروف به گلچین گیلانی شاعر باز باران است. بنابر کتاب مجموعه اشعارش که امروز رو نمایی شد او در سال 1288 در سبزه میدان رشت به دنیا آمد. او ابتدایی را در رشت خواند و شاگرد فخرایی بود برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در مدرسه سیروس و دارالفنون تحصیل کرد.
گلچین برای ادامه تحصیل رشته زبان و ادبیات فرانسه را در دانشگاه تربیت معلم برگزید. (یعنی یه جوری هم دانشگاه بودیم) گلچین بعد ازاتمام تحصیل در آزمون اعزام دانشجو به اروپا شرکت کرد و در سال 1312 از طریق بندر انزلی به روسیه و اروپا رفت و سرانجام در انگلستان شروع به تحصیل زبان انگلیسی کرد اما او به این رشته بی علاقه بود با اینکه دولت ایران مقرر کرده بود او در این رشته ادامه تحصیل دهد اما او با وجود تمام مخالفتها شروع به تحصیل دررشته پزشکی کرد.
در میانه تحصیل او حنگ دوم جهانی شروع شد همه دانشجویان ایرانی باز گشتند و او باز نگشت او در انگلستان ماند و با گویندگی در فیلمهای خبری و اخبار رادیو حتی رانندگی آمبولانس به تحصیل خود ادامه داد و سر انجام مدرک پزشکی عمومی و همچنین تخصص خود در بیماریهای گرمسیری را به دست آورد. بعد از تحصیل به ایران بازنگشت و در لندن مطب خود را دایر کرد و مشاور پزشکی سفارت شد. 
دلیل برنگشتن او را در ازدواج ناموفقش در ایران می دانند. او سه بار ازدواج کرد و دو فرزند از همسر اولش به نامهای پرویز و طلیعه دارد. 
سرانجام در 29 آذر 1351 میر مجدالدین میرفخرایی در شصت وسه سالگی بر اثر سرطان خون پیشرفته در لندن دار فانی را وداع گفت و در همین شهر به خاک سپرده شدند. روحش شاد.

یک روز دوباره خانه خواهم رفت
در خواهم زد چو مرد بیگانه
خواهی پرسید: کیست پشت در؟
خواهم پرسید: کیست در خانه؟


آری یک روز خانه خواهم رفت
در خواهم زد چو مرد دیوانه


دیوانه تری به خشم خواهد گفت:
او دیگر نیست توی این خانه


یک روز دوباره خانه خواهم رفت...
اما... اما کجاست آن خانه؟

نه مادر، نه پدر، نه در...
آیا...آیا همه چیز بود افسانه؟