تنها دلیلم که در پست قبل باز باران گلچین را نیاوردم فقط برای این بود که محکوم به خاطره بازی نشوم وگرنه دلم می خواست تمام باز باران را بیاورم. می خواهم خاطره بازی را ترک کنم اگه ترک هم نکنم کم کنم که دوستان را آزار ندهد دارم مثل معتادها خودم را به تخت می بندم تا ذهنم را از خاطره سمزدایی کنم. اما بتی جان نمی شود تو که من را می شناسی چه ذهن فعال برای خاطره دارم تازگیها کشف کرده ام که همه پرشکوهیها همین ذهن خلاق را دارند مثلاً چند وقت پیش که مرضیه رفته بود پیش آقای دکتر چقدر خاطره برایش تعریف کرده بود و آنقدر جذاب و شیرین که کف مرضیه بریده بود فکر کرده بود دکتر چطور در فرانسه توانسته بود زندگی کند با توجه به دلبستگی شدیدش به پرشکوه یا فالمثل همین دوست عزیز پرشکوهی مان Bohlolghpo که عضو وبلاگم است چقدر برای من از پرشکوه و پدر بزرگ و خاله خاطره داشت که تعریف کند. دور اطرافم را هم نگاه می کنم دوستان و آشنایان و فامیلهای پرشکوهی مان هم همین خصلت را دارند نزدیکتر میآیم می بینم که مامان و بابا هم این خصلت را دارند. بگذریم که  شدت و حدتش در افراد فرق می کند. همه این صغری و کبری را چیدم که پی خاطره بازی به تن بمالم و شعر کامل باز باران را بیاورم و بگویم
بارها من گفته بـودم ترک جام و می کنم
گفته بودم تـرک می، اما نگفتم کـی کنم

حالا چرا "توبه ها بشکنم" چون از نظرات بر می آمد این شعر با خاطرات کودکی مان عجین است و حیف است که تا به حال کامل نشندید باشیم. راستش وقتی باز باران را می شنوم به گلچین حسودیم می شود که با یک شعر به حافظه تمام کودکان یک دیار وارد شده کاری که خیلی ها نمی توانند انجام بدهند.

باران

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خوردَ بر بام خانه

من به پشت شیشه، تنها
ایستاده:
در گذرها
رودها راه اوفتاده

شاد و خرّم
یک -دو- سه گنجشک پُر گو
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورَد بر شیشه و در
مُشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان

کودکی دَه ساله بودم
شاد و خرّم
نرم و نازک
چُست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک-دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،تازه و تر
همچو مِی مستی دهنده.
بر درختان می زدی پَر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جَسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ می زد... چرخ می زد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.

می پراندم سنگریزه
تا دهم بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شگستم کرده خاله

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آن جا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم؛

“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بی جان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی گِردِ باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تُندرِ دیوانه غرّان
مشت می زد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کناره،
با شتابی
چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوتِ خوانا
می نمودندَش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته-رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دل ارا بود جنگل،
بَه، چه زیبا بود جنگل!
بس ترانه، بس فسانه،
بس فسانه، بس ترانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
ژوئیه 1940 لندن