نمی دانم تا به حال دچار یاس فلسفی شده اید یا نه؟ من امروز بد جور دچار چنین سرگشتگی شده ام. تصمیم گرفتم تمام کنم دیگر مدرسه نمی روم خسته ام کرده اند و شده ام کلاف سر درگم. به هر کس بگویم دغدغه ام چیست به ریش من می خندد. دغدغه ای از جنس زحمت دغدغه ای از جنس نیما زندکریمی بودن. وقتی کم می اورم دلم می خواهد سرم را به دیوار بغل دستم بکوبم. وقتی درس می گویم و کسی نمی شنود حرص می خورم. من زحمت می کشم و کسی کتاب ندارد ببیند دروغ می گویم یا راست می گویم. کسی که خودش را به خواب زده نمی توانی با کتک هم بیدارش کنی برعکس کسی که در خواب است. خسته ام به خاطر اینکه اگر با در و دیوار صحبت می کردم از انها صدا می امد اما از اینها نه. خسته ام حتی درد دلهای مرا نمی شنوند حس نیما را در قهوه تلخ درک می کنم.  دنیای کوچکشان دارد خفه ام می کند فکر می کنم معلم بدی هستم شاید انها دانش اموزان بدی هستند. امروز برای اینکه سر کلاس می روم درس را حتما مرور کرده باشم ساعت پنج صبح بیدار شدم رفته ام مدرسه هشت و ده دقیقه است و سه نفر آمده اند بی کتاب و بی دفتر و بی علاقه. دغدغه شان رقص در اردو دیروز بود الکی خوشی. آنها عوض نمی شوند من هم که عوض نمی شوم بگذارم بروم شاید معلمی یافتند درس زندگی را به آنها داد من برای معلم بودن اینها ساخته نشده ام. خسته ام از فردا مدرسه نمی روم. امروز روز سختی برایم بود همه چیز روی اعصاب حساس من رژه می رفت دیگه دوست ندارم به مدرسه برگردم خسته ام شما بودید جا خالی نمی دادید؟ می دانم جا خالی نمی دادید چون یا می ساختیدشان یا بی خیالشان می شدید اما من نتوانستم از پسشان بر بیاییم تصمیم گرفتم بروم پی کارم شاید روحیه من به همان تدریس در دانشگاه می خورد نه مدرسه.

پی نوشت: خیلی حرف دارم ولی نمی توانم خوب بیان کنم.