امروز از آن روزهای خوبم نیست از صبح که پا شدم حس خوبی نداشتم کلافه بودم حوصله خواندن وبلاگهایی که در گوگل ریدر دنبال می کنم ندارم حتی پاسخ کامنتهای دوستان را که زیر پست قبل گذاشته اند یکی را جواب دادم بقیه را حوصله ام نکشید جواب بدهم تمرکز ندارم.
صبح به دانشگاه زنگ زدم که امروز سر کلاس حاضر می شوم به خاطر اینکه قرار بود طیبه بیایید کلاسم را کنسل کرده بودم ده بار تماس گرفتم اما دانشگاه اشغال بود یک نیم ساعتی با زهرا صبحت کردم نمی دانم حرف از کجا امد به کجا رسید. بی حوصله ام و همه اش از این خواب لامصب شروع شد کم پیش می آیید که سگی از خواب پاشم ولی امروز شده است.
زهرا تازه این ترم تدریس را شروع می کند و از پنج شنبه می رود سر کلاس با درسی شروع می کند که من شروع کردم این درس برای دست گرمی خوبست. به او سطح اطلاعات دانشجویان را اطلاع دادم گفتم سخت نگیر اما رو بهشان نده تجربه ام را به او منتقل کردم.
بعد از تلفنی صحبت کردن با زهرا به دانشگاه اطلاع دادم که کلاسهای عصر را می آیم. مطلع شدم کارهای اداری گرفتن مدرکم گره خورده و باید بروم گره را باز کنم. خدا به خیر کند تا آخر شب را.
بعد نوشت: گفتم امروز حالم خوش نیست به جای اینکه سوار ماشینی که می رود به این واحد دانشگاهی که درس می دهم سوارماشینی شده ام که به واحد دانشگاهی دیگری می رود. شانس آوردم هنوز از ایستگاه خارج نشده یادم آمد که دارم اشتباه می کنم.