من از همان آدمهای هستم که اگر بگویند به چه چیزی اعتقاد داری؟ می گویم به آزادی بیان اعتقاد دارم از اینکه یک نفر برای همه تصمیم بگیرد خوشم نمی اید. اما من هم گاهی دو به شک  می شوم که این تفکر قدر نهادن به  بیان تفکر اشخاص صحیح است یانه؟
می خوام چه چیز را تعریف کنم اتفاق دیروز سر کلاسم را. آقا در این کلاس پر و پیمان آدم نشسته است و گاهی فکر می کنم اگر خدا صدای بلند به من نمی داد آنهایی که ته کلاس نشسته اند از درس هیچ چیز نمی فهمیدند. در این کلاس دراز پر جمعیت یک کولر گازی اسپیلت نصب است آن هم دقیقا بالای تخته وایت برد. آنهای که ردیف اول می نشینند. بی برو برگرد یخ می زنند به خصوص دیروز که عصر موقع برگشت باران گرفت.
 ما شروع کردیم به درس دادن که دانشجویان سردشان شد گفتند خاموشش کنیم گفتم خاموش کنید رفتن فیوض را از بیرون بالا زدند. آموزش با هزار مکافات کنترل کولر را می دهد برای همین از فیوض قطع می کنند. کمی نشسته بودیم باز هم گفتند گرم است راست می گفتند آن همه جمعیت دم به دم هم در فضایی که تهویه ندارد گرمشان هم می شود گفتم روشن کنید. چند دقیقه بعد این جلویها یخ زدند گفتم بروید کنترل کولر را بگیرید آوردند سر کولر را بالا دادم و چون سفارش کرده بودند پس بدهم دادم بردند.
ده دقیقه بعد گلایه کردند که باز سردشان است می خواستم خاموش کنم که یکی از دانشجویان گفت یه استاد سر کلاس گفت همه یه صندلی برن عقب تا باد مستقم بهشون نخوره دستور دادم همه برن عقب همه که رفتند عقب برق رفت. خیال من راحت شد. رفتیم سر درس چند دقیقه بعد برق آمد بعد ده دقیقه ای سردشان شد گفتم کولر رو خاموش کنید تا آخر کلاس بحث سرما و گرما موقوف. گفتم به شما دموکراسی نیومده شما نمی تونید تصمیم بگیرید که یه کولر روشن باشه یا نه. دیگه راحت شدم. تصمیم دیکتاتورانه من برای دانشجویان لازم بود چون به این طریق کلاس رو شلوغ می کردند. آدم گاهی به آزادی که میده شک می کنه!
قصه دموکراسی و دیکتاتوری همیشه من رو به یاد اسامی بچه های خانه ما می اندازد. چون در دو مورد اسامی با دیکتاتوری و در دو مورد با دموکراسی اسامی انتخاب شده و نتیجه هم یکسان بوده. حالا قصه چیه؟ مادربزرگ مادر و پدرم زن مقتدری بود و  از هر کس که او را به یاد دارد بپرسید با احترام از او یاد می کند و از اقتدار او صحبت می کند وقتی علی به دنیا می آمد مادربزرگ در اوج اقتدار بود. این اقتدار و آن احترام کار خودش را کرد و اسم علی به اراده ایشان علی  یعنی نام پدر بزرگمان انتخاب شد. در موقع تولد مریم پدر نام مریم را می خواست فرح بگذارد اما مادربزرگ با همان اقتدار ذکر شده این اجازه را نداد و به خاطر کاریزمای شخصیتی که داشت همه نام خودش را که بر کودک تازه به دنیا امده گذاشته شد پذیرفتند. اما در موقع تولد مرضیه مادربزرگ دار فانی را وداع گفته بودند  پس آزادی عملی برای انتخاب اسم وجود داشت اما این آزادی به کودکان خانه داده شد و اسم مرضیه را مریم انتخاب کرد بعدها دلیل این انتخاب را از او پرسیدیم علت را نام دختر خاله مامان بیان کرد که آن چند روز ذکری از او در خانه رفته بود.
اما وقتی قرار بود من به دنیا بیاییم این بار هم مریم وهم علی تصمیم به نامگذاری داشتند علی که دوست داشت یک هم بازی داشته باشد نام مرا محمد انتخاب کرد و مریم که دوست داشت خواهر داشته باشد نام مرا فاطمه. اما از قضا من پسر نشدم و مریم در این بازی پیروز شد علی به دنبال اسم دخترانه ای می گشت تا از قافله عقب نماند پس از پدربزرگ نام زن حضرت محمد را پرسید. این بار آزادی عمل را به علی دادند چون بار قبل اسم مرضیه را مریم انتخاب کرده بود و اینطور شد که نام من خدیجه از آب در آمد.
حالا که نگاه می کنم  نه آن دیکتاتوری نه این آزادی عمل موجب تغییر شگرف در انتخاب اسامی نشد اگر مادر بزرگ پدر هم اسم من را انتخاب می کرد یک چیزی شبیه خدیجه انتخاب می کرد. با توجه به این قصه های که تعریف کردم گاه تبدیل دموکراسی به دیکتاتوری  موجب می شود تصمیم گیری سریع تر صورت بگیرد و بار اشتباهات به گردن یک شخص بیفتد. اما از دید دیگر در خیلی از مواقع در جامعه دیکتاتوری اگر آزادی عمل بدهیم نتیجه حاصل خیلی متفاوت با وقتی آزادی عمل نداشتند نخواهد بود پس تجربه کردن آزادی عمل خیلی هم بد نیست. 

نتیجه گیری سیاسی: آزادی و دیکتاتوری که گفتید یعنی چی؟
نتیجه گیری مادر بزرگانه: هرچی من گفتم درسته!
نتیجه گیری اجتماعی : آقا اول آزادی بدین بعد دیدید جواب نمیده دیکتاتوری رو برقرار کنید.
نتیجه گیری استادانه: حرف اول و آخر رو باید استاد بزنه!
نتیجه گیری دوستانه: آقا ازادی بدین بد نمی گذره لااقل یه پست برای من جور میشه!
نتیجه گیری منطقی: باید در زمان تصمیم گیری به نحوه روش فکر کرد.
نتیجه گیری ماکیاولی: آقا دموکراسی یا دیکتاتوری باید در خدمت هدف باشه!

پی نوشت: یه خاطره از استاد داودی در رابطه با آزادی دادن در کلاس می خواستم بگم که دیدم پست طولانی شد انشاا... بعداً تعریف می کنم. 
نکته: از اینکه از آن بار ترافیکی بازدید کننده خلاص شدم خوشحالم از اینکه یک عده که نمی دانم چه کسانی هستند به وبلاگم سر می زدند ناراحت بودم.

منبع عکس: http://www.esfehanian.com/2008/11/blog-post_11.html