صبح است و من جلو در بسته ای ایستاده ام با نگاهی آشنا به اطراف می نگرم زمان زیاد نگذشته اما همین محدود زمان توانسته است کار خود را بکند و تغییراتی ایجاد کند. قدم زنان از در بسته دور می شوم به فکر زمان رفته ام که یکباره یادم می آید باید بنشینم و چیز بخورم کوله ام را باز می کنم فلاسک کوچکم را در می آورم و چای در لیوان می ریزم و روی نیمکت می نشینم. به دور دست چشم می دوزم و به ساختمانهای که مثل قارچ روییده اند. چایم را سر می کشم و گرمیش زیر پوستم می دود. خستگی شب را با چای فرو می دهم. خسته ام اما چشمهای دنبال خطوط آشنا می گردد کمی می ترسم که از در بسته دور تر شوم می ترسم در باز شود و بعد بسته شود و من باز پشت در بمانم مثل حسن کچل:-)
دوربینم را در می آورم می روم از همه زوایای آشنا و غریبه عکس بگیرم از این در بسته ام هم یاد نمی رود که عکسی به یاد گار بیاندازم تابعد به یاد بیاورم جلوی این در بود که  ایستاده بودم تا باز شود. چیک چیک عکس می گیرم.
از در دور می شوم و به جاده نگاهی می اندازم چقدر گشادتر شده است  خوم را به جاده درختان زبان گنجشک  می رسانم آخرین روزهایی که بودم کمر درختها را بریدند و تن درختان زیر دندانه های اره برقی چه سخت می نالید. اتوبوسها را می بینم که می پیچند با دیدنشان بر می گردم اتوبوسها زودتر می رسند و مسافرانشان را به مقصد می رساند وقتی جلوی در بسته میرسم انها دارند دور می شود باز هم دربسته است. به سمت ستاد مرکزی میروم. این ساختمان عریض و طویل را کی ساخته اند! آن وقتها که ما بودیم نیمه کاره و بلامصرف بود. چند عکس می گیرم سرم را کمی بالا می برم ماه را می بینم یعنی او نفهمیده که خورشید خانوم در آسمان حکم فرماست و باید بساطش را جمع کند نه مثل اینکه نفهمیده از او هم عکسی به یادگار می گیرم. جلوی در میرسم درها اتوماتیک باز می شوند و داخل می شوم در بعدی نیز باز می شود ایستاده ام و گیج. کاری با اینجا دارم یا نه؟! نگهبان داخل اتاقکش نشسته است می روم به سمت اتاقک و آدرسی از او می پرسم تا چیزی پرسیده باشم. آدرس بیرون ساختمان است. از ساختمتان خارج می شوم.
دوباره بر می گردم حالا در بسته باز است. از پله می روم بالا تا سراغ دربسته دیگری بروم. باید به انتظار نشست باید صبور بود باید دربسته را با کلید صبر باز کرد از دربسته بعدی نیر عکس می گیرم. تا عصر که بر می گشتم تمام  صبر آن روزم را خرج کرده بودم و تنها کاری که می کردم به احمقی که سنگی در چاهی انداخته بود که صد عاقل نمی توانست بیرون بکشد فحش می دادم. خستگی دو روز سفر در تنم بود اما باید صبور بود فقط صبور! اما من صبرم تمام شده بود.