چند روزی نبودم رفته بودم سفر. سفر بهترین مسیر برای کسب تجربه است نگاه جدیدی به دنیا اطراف آدم می دهد. با تمام سخت گیریهای خانوادگی که در سفر داریم و بدون هیچ هماهنگی هرگز سفر برای ما لذت بخش نیست اما حتی سفری بی برنامه ریزی هم لذت بخش است خوشبختانه این بار چند هفته پیش برنامه سفر را چیده بودم و هفته قبل از سفر هفته پر مشغله کاری برای من بود تا بتوانم جبران زمان نبودنم را بکنم. حالا بعد از یک هفته کار و سفر باز آمده ام تصمیم داشتم سفرنامه بنویسم اما نظرم برگشت تصمیم دارم از زوایا مختلف به یک سفر نگاه کنم.
نگاه اول:  کارت پرواز بی شماره
از پله های هواپیما بالا رفتم بلیطمان ته هواپیماست از دیدگاهی بوفه هواپیماست می رویم ته هواپیما. صندلی مان پر است دو مرد میان سال سر جای ما نشسته اند از شماره صندلیشان می پرسم متوجه می شوم سر جای ما نشسته اند یکی در ردیف کنار ماست و دیگری ردیف چهارم باید می نشست به جز ما که با این دو آقا مشکل داشتیم دو خانوم هم کارت پروازشان شماره نداشت که آن هم از عجایب است آنها را با این دو آقا جلو بردند و تا انتهای سفر که یکی از مردها آمد کیفش را بردارد دیگر ندیدمشان جای ما هم مطلوب نبود به جز بال و موتور چیزی نمیدیدیم.
نگاه دوم: اتوبوسی به مقصد تبریز
در برگشت هم هواپیما تاخیر داشت در سالن ترانزیت منتظر نشسته بودیم که اعلام کردند مسافران تبریز سوار شوند اما جالب ترین قسمت آن این بود که مثل ترمینال اتوبوس فریاد می زدند که "مسافر تبریز جا نمونه" این رفتارشون خیلی عجیب بود چون هرگز در فرودگاه چنین بر خوردی ندیده بودم یاد ایستگاه قطار تهران افتادم وقتی می رفتیم اصفهان و تنها برای قطار تبریز به ترکی اعلام می شود و متفاوت عمل می کردند این جا هم برای خودشان خاص بودند. به شوخی می گفتم شاید می خواهند با این اتوبوس تا خود تبریز ببردشان.
نگاه سوم: همه جا به نوبت
در گیت یک منتظر دادن کارت پرواز و سوار شدن هستیم مسافران در دو ردیف صف ایستاده اند که معلوم می شود صف درست ردیف ماست جالب این است که تمام افراد به جای اینکه بروند ته صف به صورت افقی شیف کردن به ردیف راست حال شما دریابید چه بلبشوی شد خوب است برای صف ایستادن در اینجا چیزی را از دست نمی دادند چون صندلیشان در هواپیما مشخص بود اگر همه مسافرها سوار نشوند اتوبوس حرکت نمی کند پس دیر و زود ندارد اگر برای صندلی خالی در اتوبوس می گویند فکر کنم سر جمع به پنج تا نمی رسد پس فقط به پنج نفر اول می رسد و پس زور زدن ندارد. اگر زمان برایشان این قدر اهمیت دارد که درس کلاس سوم ابتداییشان را که می گفت "همه جا به نوبت" فراموش کرده اند چرا برای نیم ساعت تاخیر جیکشان هم در نیامد و مثل ترمینالهای اتوبوس منتظر ایستادند و خدا را شکر می کردند که کنسل نشده شاید انتظار داشتند یک دور دور حرم بزنند و فریاد بزنند شمال کسی نبود و صندلی های خالی را هم پر کنند.
نگاه چهارم: هواپیمایی به نام اتوبوس
با اتوبوس به جلوی هواپیما می رسیم با اشاره مهماندار به راننده اتوبوس می فهماند که در را باز نکند چون مهماندارها تازه جارو برقی را بیرون می آوردند و کیسه زباله ها دستشان بود مهماندارها که از پله ها پایین آمدند اشاره کرد در باز شود نمی دانم این هواپیما از کجا آمده بود که دوباره می خواستند پروازش بدهند هنگام رفت دو مرد مسافر هم ردیف من از خانوم مهماندار پرسیدند که این هواپیما بر می گردد گفت نه دوباره پرواز می کند به شیراز. یعنی از رشت برخاسته تا مشهد رفته و از مشهد هم تا شیراز خواهد رفت. شاید به اتوبوسها و راننده اش زمانی برای استراحت داده خواهد شد اما از این هواپیما های بیچاره مثل خر کار می کشند حالا راز سقوطها را درک می کنم.
نگاه پنجم: صندلی برای دو نفر
دوباره سوار هواپیما شدیم این بار زن و شوهر می خواستند در یک ردیف بنشینند با کلی چانه زدن نشسته اند که صاحب صندلی آمد این بار مشخص شد که شماره صندلی زن هم متعلق به خودش نیست چون برای آن صندلی دو بلیط صادر شده بود با کمی جابه جایی زن و شوهر نزدیک هم نشستند اما این اتفاق واقعاً عجیب و قابل ملاحظه است نمی خواهم نتیجه ای بگیرم. نتیجه گیری را می گذارم برای شما!

نگاه ششم: اولین دیدار
سوار آژانسیم و بنابرآدرسی که من داده ام داریم از روبرو می آییم اولین دیدار است چشمم به گنبد زردش می خورد و ماشین می رود زیر گذر و از دید رس چشم ناپدید می شود و من همیشه با خود این سئوال را حمل می کردم که چرا در این مدت نشد که بیاییم؟
عجب سازه ای ساخته اند تونل جالبیست تمام صحنها را دور می زند و سر از آن طرف در می آورد. 
از تونل در می آییم و دیگر از گنبدش دور می شویم.

نگاه هفتم: عکس ممنوع
تصمیم گرفته ام برای اولین بار برویم زیارت تا جلوی در می روم چادرم را اشتباهی آورده ام چادرم کش ندارد و من در عمرم چادر بدون کش سرم نکرده ام از ورودی زنان وارد می شوم اولین تذکر را می شنوم و در دلم می گویم اگر مجبور نبودم چادر بگذارم روسریم را نمی کشید و موهایم مشخص نمی شد. زن جانجو کیفم را باز کرد و دوربینم را ندید و من وارد شدم رفتیم سمت صحن انقلاب در صحن انقلاب خادمها دارند جارو می کنند سوژه قشنگی برای عکاسی است ترسی برای عکس گرفتن ندارم چون می بینم همه دارند با موبایل عکس می گیرند پس دوربین را بیرون می آورم نمی شود عکس بگیرم چون از دری دیگر خارج می شوند گنبد و گلدسته را هدف می گیرم دوتا عکس می گیرم سر سومی عکس که می رسد سایه سنگینی بر سرم سایه می افکند تازه خادم درشت هیکل با آن کت بلند را می بینم که مچ من را گرفته با تحکمی از من می خواهد دوربین را خاموش کنم دوربین را خاموش می کنم و از من دوربین را می گیرد و به من تذکر می دهد که  موهایم را تو بکنم و با شیشه شور در دستش به سرم می کوبد اینجا دعوا کردن معنایی ندارد دوربینم دست اوست و ابعاد ترسناکش مرا به ملاحظه کاری وا می دارد حرکت می کند و من به دنبال او می روم و برایش توضیح می دهم دو تا عکس یادگاری گرفته ام و قول می دهم که دیگر عکس نگیرم و از این موارد و او با من حرف نمی زند به توضیحاتم گوش نمی دهد مرا به دفتر رییسش می برد دم در حاج آقای خوش اخلاقی هست که متاسفانه کاره ای نیست رییسشان دوربین را می گیرد و دارد با مردی صحبت می کند بد جوری روی منبر رفته است و از ممنوعیت دوربین صحبت می کند در زمان صحبت او آن مرد خوش اخلاق می گوید "حالا دوربین آوردی دور از چشم ما برو عکس بگیر." من هم در جواب گفتم نمی دانستم ممنوع است. بعد یک ربع حرف زدن. حاج آقا که روی منبر رفته بود رو به مرد می گوید این دوربین شماست و مرد می گوید "نه حاج آقا تازه اومده بودم اجازه عکاسی بگیرم مال این خانومه" باز هم تذکر می شنوم از دست این چادر بدون کش کلافه شده ام. یک عالم دلیل و آیه می آورم که نمی دانستم و این اولین زیارتم بود و عکس گرفتم. با کلی غر و لند دوربین را پیش خودش نگه داشت تا انتهای زیارت بیاییم ازش بگیرم. بعد از زیارت آمدم دوربین را گرفتم. واقعا دوربین با موبایل دوربین دار چه  فرقی می کند! آدم باید قبول کند یه زمانی یک چیزی را بی خود ممنوع کرده باید حالا بردارد. 


نگاه هشتم: اتفاقی بیش از یک تصادف
در صحن میان جمعیت نمازگزار راه می رویم به فرشها می رسیم مادر که دمپایی پوشیده سریع در می آورد و من که پوتین پوشیده ام تا خم می شوم زیب آن را باز کنم و کفشها را در بیاورم مادر را نمی بینم رفته است و نیست چشم می گردانم مادر نیست جلو می روم عقب می اییم خسته می شوم کفشها برایم دردسری شده اند تصمیم می گیرم تحویل کفشداری بدهم کفشها را روی پیشخان کفشداری سه می گذارم کفشدار بر می دارد می گذارد توی یکی از قفسه ها چقدر دمپایی که در آن قفسه هست آشناست به کفش دار می گویم که دمپایی را نشانم بدهد دمپایی مامان است همان سگک همان رنگ همان شکل به کفشدار توضیح می دهم که صاحب کفش مادرم است و در جمعیت گمش کرده ام. میروم نمازم را می خوانم بر می گردم می پرسم که صاحب کفش نیامد که با پاسخ منفی روبرو می شوم می روم زیارتی بکنم از دور سلام می کنم و بر می گردم این بار هم مادر نیامده یکبار دیگر بر می گردم و بار سوم می بینم جلوی پیشخان زنی چادری ایستاده است بله مادر بود او هم کفش مرا کنار کفشش دیده بود تا گفته بود صاحب این کفش کفشدار گفته بود بله مادرش رو گم کرده  و چشمش به من خورد گفت بیا الان هم امد. این حادثه بیش از یک اتفاق بود.


این نگاه ها ادامه دارد...