نگاه دوازدهم: باگ بزرگ
تصمیم گرفته ایم که پنج شنبه را فقط برای زیارت بگذاریم دوربینم را می آورم شاید بتوانم عکس بگیرم و اگر نشد از بیرون عکس بگیرم دم در که می رسم زن بازرسی بدنیم می کند از پشت کسی هلم می دهد و کیفم دست زن جانجو می ماند دوربین را می بیند می گوید آن را به امانات بده. کیفم را به مادر می دهم تا دوربینم را تحویل امانات بدهم. 
وقتی می روم امانات زنی با ساک جلویم است که می خواهد به امانات بدهد که مسئول امانات قبول نمی کند زن توضیح می دهد که برای اخرین زیارت آمده و تا یک ساعت دیگر باید برود باز قبول نمی کند و خادم می گوید برایم روضه و موضه نخون زن در جواب می گوید مگه من الاغم که روضه و موضه می خونم خادم در جواب با عصبانیت می گوید تو به مرجع تقلید هم توهین کردید اونها روضه می خونند زن گفت من به کسی توهین نکردم من گفتم من الاغم که خادم از کوره در رفت و گفت کثافته عوضی. بعد از دعوایشان زن غرغرکنان می رود و خادم هم زیر لب خشمگین حرف می زند.
نوبت من است از من دوربین را بدون کارت شناسایی قبول نمی کند برمی گردم دم در شلوغ است به زنها می گویم راه بدهند که راه نمی دهند با بدبختی خودم را به زن جانجو می رسانم می گویم من به جز دوربین و کلید اتاقم چیزی ندارم این دوربین پیش شما باشد من بروم کارتم را از همراهم بگیرم قبول نمی کند می گویم من موبایل همراهم نیست از دادن موبایل سرباز می زند زنها از پشت به من هل می دهند و به کمرم فشار می اورند یک مشت زن پیر و مفلوک که فکر می کنند اگر پنج دقیقه دیر برسند به حرم، خدا در بهشت را می بندد. بی ملاحظه به این که اگر بنده خدایی را کمک کنند احتمال بدست آوردن بهشت بیشتر است. خشمگینم و صدایم می لرزد از این باگ بی سر و ته عصبانیم از فشار خلاص می شوم و می روم کنجی می نشینم از اینکه زن جانجو فقط بر قانون مسخره خودش پافشاری می کند خشمگینم. شروع می کنم سرش فریاد می زنم و می گویم دینی که شما انقدر سخت می گیرید که پیر زنها و پیر مردها برایتان می ماندن را دوست ندارم. از جمع زنی پیدا می شود موبایلش را به من بدهد  شماره می گیرم انتن نمی دهد دوباره نمی توانم شماره بگیرم از خانوم کمک می گیرم آنتن نمی دهد زن جانجو در انتها به سخن می اید و می گوید می توانی به انتظامات بدهی و بروی تو می اییم بیرون آن هم با بدبختی خوشبختانه مادر نگران شده و بیرون امده مرا می بیند ولی من عصبانیم و شکایتم را باید بکنم به انتظامات شکایت می کنم همه ماجرا را بیان می کنم و پیشنهادم را می گویم که یا انتن دهی را درست کنند یا کارت شناسی برای تحویل دوربین نخواهند یا همکاری بکنند. اما با دیوار سخن می گفتم بهتر بود گفتم اگر انتقاد داشته باشم کجا می توانم بروم که می گویید می توانم بروم پیش رییس سر در ورودی می گویم باید باز هم بازرسی شوم می گوید نه و با دست دری را نشان می دهد وارد می شوم باید کفشم را در بیاورم ارامگاه شیخ بهایی انجاست از خادم اتاق رییس را می پرسم می روم تو رییس با خانومی دارد صحبت می کند من هم عذر خواهی می کنم که وارد شدم و شروع می کنم به گلایه کردن و پیشنهاد دادن که می توانید تلفن در دسترس بگذارید  می توانید انتن دهی را بهبود دهید و پارازیت برای انتن دهی ایجاد نکنید. می توانید کارت برای دریافت دوربین نگیرید. رفتار زشت خادم را با زن زائر گفتم و دلیل نپذیرفتن ساک را جویا شدم!
جواب رییس جالب بود به دلایل امنیتی کارت می گیرند بدانند که چه کسی دوربین را تحویل داده شاید بمبی در ان جا سازی شده. توی دلم یم گویم اگه این طور باشد که وقتی بمب می ترکد کارت که با یک کش به دوربین وصل می کنند می ترکد مگر کارت بیشتر از یک کاغذ نیست. پس چه کمکی به امنیت می کند. ساک را هم برای اینکه اینجا انبار وسایل مسافران نیست قبول نمی کنند. توی دلم می گویم مگر خادم خدمت گزار زائر نباید باشد پس نگه داشتن چند ساعت ساک یک زائر خیلی هم سخت نیست. گفت که حرفهایم را به بالا می رساند و سعی می کند چنین مشکلی پیش نیایید. بیرون آمد و برای شیخ بهایی که غریب افتاده بود فاتحه ای خواندم و برای زیارت رفتیم.

نگاه سیزدهم: غریب
خیلی بد است آدم غریب باشد می گویند امام رضا غریب است اما وقتی رفتم زیارت حرمش فهمیدم خیلی هم غریب نیست چون زنان و مردانی را دیدم که عاشقانه برای رسیدن به حرمش به خودشان سختی می دهند و عاشقانه او را دوست دارند. غریب این نیست که در سر زمینت نباشی غریب این است که مردم جامعه ات فراموشت کنند. 
رفتم قبر فردوسی داریم بر می گریدم که مادر می گوید قبر اخوان هم اینجاست می گویم از کجا می دانی می گوید روی تابلو نوشته است می پرسم قبر اخوان کجاست راهنماییم می کنند می روم سر قبرش. چه غریب است و چه غربتی دارد ارامگاهش. مقبره اش سنگ کوچکی در سایه آرامگاه پدر شعر حماسیست. می نشینم و فاتحه ای می خوانم و از غربتش عکسی می گیرم.

نگاه چهاردهم: تفاوت در نگاهست
از توس بر می گردم نزدیک هتل میوه فروشی نارنگی می فروشد مادر اصرار بر خرید دارد و من مخالف خریدن نارنگیم چه کنم که مادر پرشکوهیست و مرکبات دوست دارد آخر زور مادر بر من می چربد می رود قیمت می پرسد پانصد تومان. مادر رو می کند به من می گوید ببین چه نارنگی خوبیست خوب می گوید و می خرد. در حال جمع کردن نارنگیست پیر زن مشهدی از من قیمت نارنگی را می پرسد من در جوابش می گویم پانصد تومن. او در جوابم می گویید چقدر گران و راهش را می کشد و می رود.