برای دوستانم گاهی این جمله را برای تبریک تولد می نویسم " تولد آغاز است آغازهایت بی پایان." اما با خودم فکر می کنم آیا می شود این آرزوی محال را برای کسی داشت شاید جاودانگی آرزوی همه ماست و این آرزو از این میل باطنی سرچشمه می گیرد. آری می شود انسان بمیر ولی نامش نمیرد این همان آغاز بی پایان است.
تولد من را یک جور به یاد مرگ می اندازد فکر نکنید من افسردگی دارم و همه چیز خوب را با نگاه تلخ می نگرم. نه من مرگ را هولناک و ترسناک نمی بینم مرگ قسمتی از حقیقت زندگیست اتفاق ناگزیری که به راحتی با آن کنار می آیم و آنقدر کنجکاوم که مشتاقم بدانم آن طرف دیوار این جهان چیست پس پارک شدن این شتر دم در خانه ام مرا در هراس نمی اندازد.من آدم واقع بینی هستم و خط زندگی را از نقطه ای به نام تولد دنبال می کنم و به نقطه ای به نام مرگ می رسم. این دید واقع بینانه است  نشان دهنده سیر طبیعی است. بحثی نمی خوام به خاطرش راه بیندازم و دیگران را به باور آن مجبور کنم. حالا چرا این حرفها را نوشتم چون تصمیم گرفتم امروز 30 آبان که29 سالم می شود یک وصیت نامه بنویسم و این نشان می دهد که دوست دارم به مرگ در زاد روز تولدم فکر کنم.
بندهای از وصیت نامه های من :
بند 1: من وصیت می کنم وقتی که مردم. من را در ارزانترین زمین حوالی خانه که مجوز می دهند دفن کنند اگر مجانی باشد بهتر.
بند 2: من وصیت می کنم وقتی مردم از من نترسید چون وقتی زنده ام آزارم بیشتر به شما می رسید ممکن بود وقتی کنارتان ایستاده ام لگدتان بزنم یا زیر آبتان را زده باشم شاید پولی از شما گرفته باشم و پس نداده ام شاید حرفی زده ام و دلتان را شکسته ام اما وقتی مردم بی خطرم پس لطفا از من نترسید.
بند 3: من وصیت می کنم وقتی مردم سر قبرم بنویسید "اینجا کسی هست منتظر  که بیایید تا  بفهمید دنیا به کسی وفا نمی کند و عبرت بگیرید."
بند 4: من وصیت می کنم برایم آگهی تسلیت چاپ نکنید اما اگر چنین آگهی چاپ شد عکسی با لباس فارغ التحصیلی دارم که درعکاسی دروی گرفته ام. می دونم بی جنبه ام یه عکس سایز بزرگ دارم اون هم همینه. واسه اینه که می خوام اون رو روی آگهی تسلیت چاپ کنم اگه مقنعه به جای عکسم چاپ کنید ازتان ناراضی می شوم.
بند 5: من وصیت می کنم بعد از مرگم خیرات ندهند اگر دادن خرما باشد با اینکه حلوا دوست دارم ولی این آدمها حلوای آدم را می خورند و پشت سر آدم حرف می زنند اگر قرار است خیرات کنید به بچه مدرسه شایگان برسد یهتر است.
بند 6: وصیت می کنم برای مرگم گریه نکنید و خودتان را ناراحت نکنید این بخش بیشتر مربوط به مادرم است که عادت دارد برای عزیزان زنده و مرده غصه بخورد نگرانم نباشید جایم بد نیست. زمان رنگ خاطره می زند به بودنم عادت می کنید به نبودنم.( شبیه تبلیغات فرش ماشینیه)
بند 7: وصیت می کنم مریم بعد از من وبلاگم را به روز کند اگر هم نتوانست رمز را در اختیار یک داوطلب قرار بدهد به شرطی که پیامهای پست نشده را منتشر نکند و منتشر شده ها را حذف نکند. گفتم مریم این کار را کند چون رمز وبلاگم را می داند.
بند 8: وصیت می کنم کتابهای زمان اصلی که کپی کرده ام و داده ام صحافی بدهند به کتابخانه دانشگاه ارومیه که از کمبود کتاب تخصصی متحاج به همین کپی هاست. از بابت کپی کتاب از نویسنده ها حلالیت می طلبم شرمنده. فقط جزوه فاکسبی را آتش بزنید چون بدون اجازه اش کپی گرفته ام.
بند 9: وصیت می کنم نوشته هایم را کمی مرتب کنند چاپشان کنند چیز خیلی با ارزشی نیست وگرنه خودم چاپ می کردم می گویم چاپ کنند تا از یادها نروم.
بند 10: وصیت می کنم  یکی از همکارهایم از دانشجویانم امتحان بگیرد نه خیلی آسان که بگویند چه خوب که مرد نه خیلی سخت فحشم بدهند بگویند خدا بکشدش وقت مردن بود.
بند 11: وصیت می کنم اشیایی که در کیفهایم دارند به دور نریزند من عادت به نگهداری اشیا دارم و کابوسم دور ریختن آنهاست.

این وصیت نامه ادامه دارد ترسیدم دیر شود منتشر کردم.