بازآ که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست
وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

چقدر زمان زود می گذرد هنوز باورم نمی شود تو با آن چشمان آبی ِمنتظرت  آمدن این روزها را نمی بینی. هنوز به خودم می گویم تو به ماموریت رفته ای به بزبره، عمارلو،  شوئیل،  ماسوله،  اشکورات شاید اسپیلی ... و داری سنگها را زیر رو می کنی و نمونه های حفاری را ثبت می کنی و در دفترچه مشکیت می نویسی که هر لایه از زمین زیر پایت شامل چه چیزهای بوده اند. هنوز باورم نمی شود با اینکه آن یکشنبه نحس را به خاطر می آورم ساعت یک و بیست دقیقه بود... نمی خواهم ادامه بدهم تو هنوز در ماموریتی برایم.
سالهاست که از رفتنت نگفته ام دوست ندارم بگویم نمی خواهم بشنوم که تو واقعا رفته ای. اما واقعا تو رفته ای من از همان یکشنبه پنجم آذر ساعت یک و بیست دقیقه بار مسئولیت بر آورده کردن آرزوهایت را باید بر دوش بکشم. باور کن ظهر ها جمعه وقتی فیلم سینمایی پخش می شود فکر می کنم زنگ می زنی و از پرشکوه آمده ای. باور کن گاه صدای کوبیدن درهای ماشینی من را به سمت پنجره می کشاند تا شاید  ببینم که لندور اداره توقف کرده و تو از آن پیاده  می شوی. با اینکه دیگر در خانه مان زندگی نمی کنیم و می دانم که آدرس این خانه را نمی دانی ولی باز هم گاهی منتظر آمدنت هستم همانطور که در آن یکشنبه منتظر بودی.
راستی سعی کردم تمام آرزوهایت را براورده کنم اگر دوست داری  بیا ببین.
وقتی جملات بالا را می نویسم اشکهایم از گوشه چشمم جاری می شود اشکی که سالها از نگفتن انباشته شده بود اما امسال بغضم را قورت دادم و از رفتنت نوشتم.