از سوزِ عطش سینه و دل در تب و تاب است
تقصیرِ خدا نیست که این آب سراب است
ما را چه قسم می دهی ای دل که بگوییم
مظلومترین مرد جهان تشنه ی آب است

از دیروز حس می کنم محرم آمده  بگذرم که از هفته پیش که از جلوی پاساژ بزرگمهر رد می شدم با دیدن پرچمها و طبلها که روی آن نوشته شده بود Yamaha Japan فهمیدم محرم آمده است اما دیروز حس محرم در شهر بود. 
صبح است و دارم می روم سر کلاس ماشینی از کنارم می گذرد صدای "حسین حسین" از بلندگوهایش می ایید سریع می گذرد و وارد خیابان اصلی می شود می روم ایستگاه و سوار ماشینهای خطی می شوم که بروم دانشگاه راننده نوار مرثیه خوانی را گذاشته  من از لحن صدای مداح هیچ نمی فهمم نمی دانم هدف راننده از گذاشتنش چه بود به جز حسین حسین جمع چیز واضح نبود.
سر ظهر در دفتر اساتید نشسته ام که دانشجویی در می زند با مدیر گروه ریاضی امتحان عملی دارد بهانه می اورد که یک هفته است که غذای نذری می پزد و خواهش می کند امتحان را هفته دیگر از او بگیرد که مدیر گروه راضی نمی شود تابلو داشت خالی می بست.
بعد از ظهر امتحان می خواهم بگیرم میروم به بخش امتحانات و برگه ها را می دهم به مسئول بخش امتحانات. دارد برایم کپی می کند که متوجه پیراهن سیاهش می شوم.
وقتی می روم سر کلاس برگه ها را پخش می کنم می نشینم به تماشای دانشجویانم بهترین موقع برای دید زدن است کاری به جز نگاه کردن ندارم متوجه پیراهنهای سیاهشان می شوم به قیافه دانشجوهایم نمی ایید که خیلی مذهبی باشند اما پیراهن سیاه پوشیده اند.
عصر آموزشگاه کلاس دارم موقع برگشت هوا حسابی تاریک شده پیاده خودم را تا سبزه میدان می رسانم دارم می روم سر لاکانی که پسری طبل به دوش می بینم. بعد صدای دست عزاداری را می شنوم وبعد می بینم عده ای سیاه پوش کنار مغازه سبزقبا ایستاده اند  دسته دارد از کوچه بیرون می ایید و صدای طبل دلم را می لرزاند به مرثیه مداح گوش نمی دهم و غرق در فکر می شوم یاد عاشورا پارسال می افتم و با خودم فکر می کنم اگر قرار است بر کسی بگرییم بر حال خودمان است نه بر حال حسینی که آزاد بود آزاد مرد. از جلوی کوچه رد می شوم همان موقع گاری که بلند گوها روی آن است از کنارم رد می شود میروم سوار ماشین می شوم رادیو تاکسی حرفهای جوادی آملی را پخش می کند که  اهداف امام حسین را بر می شمرد و بنابر  وصیت نامه امام حسین که می گوید:«من براي ايجاد اصلا ح در امت جدم حرکت کرده ام و مي خواهم که امر به معروف و نهي از منکر کنم ودر مسير سيره جدم و پدرم گام بردارم.» اهدافش را تشریح می کند که
1- اصلاح
2- امر به معروف
3- باز گردانی جامعه به سیره پیامبر
با خودم می گوییم حرف پارسال مردم هم همین بود می خواستند اصلاح کنند می خواستند امر به معروف کنند و از دروغ و ریا حکومت را دور کنند می خواستند انقلاب به مسیر خودش برگردانند. بعد با خودم فکر می کردم در زمان حسین یزید فکر می کرد بر حق است و حال آنها هم فکر می کنند برحقند. امروز ما با سال 61 هجرت چه فرقی می کند؟ 
از ماشین پیاده می شوم به عاشورا و تاسوعایی نزدیک می شوم که دیگر برایم فرق می کند.

پی نوشت: شعر اول پست از کتاب دوشنبه اول اردیبهشته. واقعا حسین تشنه آب نبود تشنه لبیک گفتن بود تشنه همراه و یاور بود تشنه مردم فهیم بود که ظلم ستیز باشند.