نمی دونم چرا یاد بدترین شب یلدای زندگیم افتادم. دو سال پیش بود یلدا 87. به خاطر کار روی پایان نامه ام مجبور شدم چند هفته تنها توی خوابگاه بمونم همه دوستای هم دوره ام داشتند روی پایان نامه کار می کردند و رفته بودند خانه و نبودند من بودم و من. روزهای سختی بود چند هفته کارم این شده بود می خواندم می نوشتم تایپ می کردم تصحیح می کردم خواب و خوراکم بهم ریخته بود پنج صبح بیدار می شدم تا نه کار می کردم تا یازده می خوابیدم بیدار می شدم هر چه داشتم می ریختم درون قابلمه و می گذاشتم قل بزند می شد یک جور سوپ. گاهی یک گاهی سه گاهی پنج ناهار می خوردم بعد چند ساعت کار کردن ساعت شیش عصر می خوابیدم ساعت نه  شب بیدار می شدم یه غذای ساده می خوردم شروع به کار می کردم تا سه شب. روزهای سختی بود کار مداوم بود. بعد از ان چند هفته شب یلدا آمده بود آنقدر زمان را گم کردم که شب قبل از یلدا را اشتباها یلدا فرض کردم برای اینکه تنهایی را حس نکنم برای خودم شیرینی و آجیل و میوه گرفتم از سمینار اصفهان هم یک بسته گز سوغات برای دوستان اورده بودم که نبودند بخورند. بساط کوچکم از خوراکی کم نبود یلدای اشتباهی را با خوردن یک شیرینی و یک مشت آجیل طی کردم زود خوابیدم فردا فهمیدم که اشتباه کردم.
شب شده بود رفته بودم آشپزخانه که شام بپزم فکر کنم شام کوکو درست کرده بودم دختری قد بلند سفید روی خوش برخورد روی یکی از شعله ها غذا می پخت اگر اشتباه نکنم ماکارونی بود. نمی دانم صحبت از کوکو من آغاز شد یا ماکارونی او که فهمیدم ورودی جدید آنالیز است اسمش ساناز و بچه کرج.  حرفهای مشترک زیاد داشتیم از کرج گرفته تا اساتید و همکلاسیهایمان از بچه های اتاق ما رستمی و زهرا را می شناخت و فکر می کرد زهرا تنها بچه ریاضی اتاق است راز هشت نفر بودن اتاق چهار نفره را گفتم که برای سیاه کردن امور خوابگاه ها چهار نفر اسم نوشته ایم ولی هشت نفر پول می دهیم. یعنی هر دو نفر پول یک نفر. بیشتر ما فقط به خاطر دو یا سه روز در ماه احتیاج به خوابگاه داشتیم. غذای من زود آمده شد  خداحافظی کردم. 
شام خوردم ظرفها و میوه های شب یلدا را شستم که دیدم ساناز کارش تمام نشده باز هم از هر دری سخن گفتیم کمی غیبت همکلاسیش را کردیم و خندیدیم.
برگشتم اتاق روی چهار پایه که درس می خواندم رومیزی سفره قلمکار پهن کردم و شیرینی و میوه و گز و چیپس و آجیل و شکلات گذاشتم حافظ هم نداشتم دیوان شمس مولانا را گذاشتم حالا همه چیز ردیف بود فقط یک چیز کم بود مهمان. کسی نبود من بودم و من. دلم گرفت وسط دلتنگی برای کسانم موبایلم زنگ زد اهل منزل بودند یکی از آن بارهای بود که تا گفتند خوبی گفتم نه و زدم زیر گریه نمی دانم از دلتنگی و تنهایی یا فشار کار چند روزه بود مرا دلداری دادند و گفتند برو از بچه های آشنا کسی را دعوت کن گفتم بچه کارشناسیها رفته اند برای فرجه، ارشدهای که می شناختتم نیستند بجز ساناز همین ترم پایینی من. گفتند دعوتش کن. در اتاقم را باز کردم تا بروم اتاقشان که روبروی اتاق من بود دیدم دو نفر با ظرفی پر از آجیل و شکلات در اتاقش را کوبیدن تا یلدا را با هم جشن بگیرند. از اینکه جمع صمیمانه آنها را با خودخواهیم بهم می زنم ناراحت بودم پس در اتاقم را بستم و ساناز را دعوت نکردم. صدای لب تابم را زیاد کردم اشکهایم را پاک کردم و آهنگ شادی گذاشتم و شروع به رقصیدن کردم و از خودم از میزم عکس گرفتم شب تنهاییم را به شادی آمیختم.
تمام آن لحظات رنجیده خاطر از این بودم برای دوستی با کسی باید گدایی محبت کنم ناراحت بودم از اینکه کسی نیست اما بعد از اینکه دوستان ساناز را دیدم به خودم آمد بدترین یلدایم را خوشگذراندم.
 عکس نوشت: دقیقا من را تکیه زده به آن بالش قرمز فرض کنید!