تازگی ها صبحها به دوستانم زنگ می زنم از لاک آدم گریزی در آمدم این هفته  به پنج تا از دوستانم زنگ زدم که احوالی ازشان خیلی وقت بود نگرفته بودم همه در مسیر ساده ای از زندگی قرار داشتند و با واقعیت کسل کننده زندگی کنار آمده بودند. نمی دانم به من می گویند بی معرفت که زنگ نمی زنم یا به آنها می گویند بی معرفت که زنگ نزده اند یا به هر دو ما می گویند بی معرفت که زنگ نمی زنیم یا اصلا این وسط بی معرفت تعریف شده نیست.
گاه به ریش دوستانم می خندم که در جشن فارغ التحصیلی من را بامعرفت ترین می پنداشتند. گاه به خودم می گویم اگر بامعرفت منم بقیه دیگه چی هستند؟