گلچهره جون از من خواست توی یه پست جدا برای شما بنویسم که چه بچه باحالیه. من هم این پست رو واسه همین می گذارم.
همه آشنایی ها یه شروع داره شروع آشنای من با گلچهره از وبلاگ دوست جونم بادبادک خیال بود از اونجا رفتم به وبلاگ گلچهره چند وقتی فقط می خواندم ولی آخر نظرم را پای "جمعه 4 صبح" گذاشتم اولین نظرم شعری از سهراب بود:
"شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیم خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد"
این طور شد که آشنا شدیم.  آشنایی ما به احتساب زمان پنج ماه و شیش روز به حساب می آید روزهای که زود گذشت. می خواستم درباره گلچهره بگم در این مدت با پستهایش همراه بودم او دوست ندیده منه که هر صبح منتظرم پست جدیدی بگذار تا بروم سلامی عرض کنم و برعکس منتظرم پستی بگذارم تا او بیایید و حالم را بپرسد با نوشته هاش به دنیا گلچهره وارد می شم او را در ذهنم تجسم می کنم اوی مجازی را. گاه او را می بینم که دوست دارد در لفافه کلمات اتفاقات را بپیچد گاه برعکس راحت و روان روزمرگی را بیان کند.
در پست قبلی زیر نظر سامورایی گفتم من امیدوارم دوستان تازه ای بیابم گلچهره یکی از همان دوستان تازه منه. راستی یادم رفتم بگم چقدر بچه باحاله خطی خوبی داره شعر میگه اهل دله و مشاور خوبیه. دیگه چی بگم وبلاگش هم تازه لباسش رو عوض کرده و شادتر شده!