امروز رفته بودم کارخونه چشمم افتاد به عکسی که روز تودیع آقای دکتر گرفته بودم و حالا ظاهرش کرده اند و زده اند به دیوار. شاید خودم در عکس نیستم ولی از عکسی که گرفته ام و به دیوار اویخته است لذت می برم. چیزی در عکس آزارم می دهد که در ادامه توضیح می دهم.
 آقا روزی که ما رفتیم کارخونه مثل همه مکانهای دولتی و اداری همه مقنعه سرشون می کردند یه قانون نانوشته  وادارشون می کرد مقنعه سر کنند تا زمانی که هنوز آقای دکتر مدیر بودند و خانوم دکتر هم نرفته بودند تصمیم بر این شد هر کس دوست داره روسری بزاره. از مریم و خانوم دکتر شروع شد مریم روسری سفیدی که یه برگ کوچیک داشت سرش کرد خانوم دکتر هم یه روسری سیاه. من هم وقتی می رفتم کارخونه شال ساده رنگی سرم می کردم بعد از مدتی روسری گل گلی هم میگذاشتم. بچه های کارخونه اوایل روسری میزاشتن ولی دونه دونه دوباره رو کردن به مقنعه مثل اینکه روشون نمیشه روسری بزارند.
توی اون عکس همین مطلب آزارمم می داد چون بجز سه نفر بقیه مقنعه پوشیدند. این رو نمی فهمم با اینکه در این محیط خانومها می تونند از آزادی عملشون در استفاده از روسریهای رنگی بهره ببرند ولی با این همه از اون استفاده نمی کنند. این رفتارشون من رو  یاد ایمیلی انداخت  که چند وقت پیش دریافت کرده بودم با این مضمون:
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای آن را دو قسمت کرد. در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که مورد علاقه ماهی بزرگ بود. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد.او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد. اما هر بار به دیواری نامرئی برخورد می کرد. همان دیوار نامرئی که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که که رفتن به آن طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک غیر ممکن است. بعد از مدتی دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد، اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد...می دانید چرا؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت، باورش به وجود دیوار، باورش به ناتوانی.
ما هم اگر خوب در باورهای خودمان جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیات ماست، بسیاری از آنها وجود خارجی هم ندارند و فقط در ذهن ما ساخته شده اند.