ساعت چهار صبح است از کابوس بیدار می شوم با اینکه بیدارم همه چیز کابوسه تب کرده ام. کابوسم به عینیت در آمدن سئوالات تحقیق در عملیات بود که با مرضیه کار کرده بودم در خوابم ضریب تابع هدف را به عینه میدیم محدودیتها را لمس می کردم و متغیرهای آزاد و کرندار را حس می کردم. و لابه لای اون همه x و a و b و c گیر کرده بودم. همه از صفحه کاغذ سر بلند کرده بودند و من نمی توانستم بهینه مسئله را حل کنم و به حرفهایم که به مرضیه می زدم می خندیدم که می گفتم بعد از مدتی روش دستت می آید و هر مسئله را به راحتی حل می کنی.

از دیروز ساعت چهار سرفه های گران و سر درد و تب و لرز به جانم افتاده دکتر رفتم جای شما خالی دو تا آمپول از یک آمپول زن ناشی دریافت کردم. کاری کرد نتوانم از نه سمت راست و نه از سمت چپ بنشینم. دکتر جان هم که از خطه سر سبز شرق گیلان است به خاطر این پسوند پرشکوه تمام ریشه و عشیره ام را در اورد.

حال فکر کنید اگر همه مسئله ها روی کاغذ به حقیقت تبدیل بشه اون موقع زندگی چه کابوس میشه؟