وقتی نگاه می کنم می بینم چقدرآدم کم می شناسم نه اینکه نمی شناسم می شناسم اما کسانی را که می شناسم مثل خودم هستند مثل من لباس می پوشند مثل من حرف می زنند مثل من جشن می گیرند دینشان مثل منست منظورم چیست الان راست می روم سر اصل کلام راستش من مثل پروانه ای می مانم که هنوز در پیله اش گیر کرده و دنیا کوچک پیله اش دنیای بزرگی برای اوست. من جهانم جهان کوچک آدمهای دور برم است. حالا می گویید باز هم نرفت سر اصل مطلب.
مطلب این است من قبل از اینکه بروم دانشگاه به جز آدمهای گیلک و چند همکلاسی یا همسایه ترک آدمی از قومیت دیگر ندیده بود تا برسد از دین دیگر. وقتی رفتم دانشگاه تازه فهمیدم این ایران که می گویند 1648195 کیلومترمربع است چقدر قومیتهای مختلفی دارد یکی کرد است یکی ترک است یکی لر است یکی ترکمن است یکی اصفهانیست رفتیم و قومیت شناس شدیم به جز این تازه فهمیدیم به جز ما شیعیان سنی ها هم کنار ما زندگی می کنند فکر نکنید این قدر گاگول بودم که نمی دانستم ادمهای  دیگر هستند نه می دانستم اما برخورد روبرو به آدم این تجربه را منتقل می کند که انتزاعی درباره آنها فکر نکنی و آنها را مثل آدمهای فضایی توصیف نکنی.
برخورد با صورت دوست و اولین هم اتاقی سنیم به من فهماند احترام گذاشتن به دین و اعتقاد دیگران انقدر هم که می گویند راحت نیست وقتی آمد تا اصطلاح "علم عثمان" را برایش توضیح بدهم که سر کلاس ادبیات شنیده بود و به من آنقدر اطمینان داشت که به اعتقادش نمی تازم. از آن روز سعی کردم به اعتقاد صورتها، مستوره ها، نیلوفر ها احترام بگذارم اما گاه ما انسانها بی اختیار احترام نمی گذاریم مثل آن روزکه در خوابگاه مراسم گرفته بودیم و سفره ای پهن کرده بودیم قران خواندیم ادعیه خواندیم و رسید به زیارت عاشورا مستوره و نیلوفر ناراحت شدند  و اتاق را ترک کردند. من دلگیری آنها را درک می کنم آن روز ما می توانستیم از ادعیه دیگر استفاده کنیم یا به نقطه اشتراک دینمان یعنی قرآن بسنده می کردیم که نکردیم می توانستیم این فاصله را کم کنیم که نکردیم. 
راستش  من می خواستم چیز دیگری را تعریف کنم رسیدم به اینجا میخواستم بگویم تا حال من یک ارمنی یا مسیحی را از نزدیک ندیده ام نه اینکه اصلا ندیده ام منظورم این است با او ساعتها نشست و برخاست نکرده ام با او نخندیده ام یا نگرییده ام. در نگاه من  ارمنی یعنی کلیسای خیابان سعدی، کلیسای خیابان بیستون. ارمنی یعنی کلیسای وانک. اقا وانک که مثل مسجد شیخ لطف الله است نمی شود فهمید مسیحت چیست همان طور از مسجد شیخ لطف الله نمی شود فهمید اسلام چیست.
تنها باری که به مسیحیت نزدیک شدم وقتی بود که به کلیسای ننه مریم رفتم (نخندید ننه مریم است مادر مریم نیست) نزدیک کریسمس بود از ما عذر خواهی کردند و ما را به درون کلیسا راه ندادن گفتند که "اجازه نداریم در اعیاد و مراسم مسلمانان را به کلیسا راه بدهیم ارشاد اسلامی جلوی ما را خواهد گرفت" و ادامه  داد "تنها در مراسم تدفین مسلمانان ان هم اشنایان نزدیک متوفی حق دارند شرکت کنند" ما چند دقیقه بیرون ایستادیم خانواده ها برای جشن می امدند و به کلیسا می رفتند خانومها در محوطه کلیسا روسری خود را بر می داشتند تازه به خاطر اوریدم که در دین ما زنان حجاب دارند ان روز بی انکه کلیسای تاریخی ننه مریم را ببینیم برگشتیم ولی با واقعیت تلخ دورشدن ادیان اشنا شدیم ان روز بحث بر سر این موضوع ادامه داشت به خصوص یکی از ما ها سنی بود و طعم تلخ اقلیت بودن را چشیده بود.  دیگر به کلیسای ننه مریم برای باز دید نرفتیم.
می خواستم بگویم باز شناخت من از دنیای اطرافم محدود به آدمهای اطرافم شده بی شناخت از مردم واقعی و متفاوت که در دنیای واقعی زندگی می کنند من حتی مردمی که در همسایگی من زندگی می کنند را نمی شناسم چه برسد مردم کشورهای دور دست. می خواستم بگویم سال جدید میلادی شروع شده و من و جامعه من ازپیله پروانه ایمان خارج نشده ایم و برای باز شناخت دیگران سعی نمی کنیم و برای توجیه خویش دنبال آدمهای مشابه خود فقط می گردیم. این حرفها را فقط برای این زدم که سال جدید میلادی را تبریک بگویم و امیدوار باشم که آدمها از پیله پروانه ایشان بیرون بیاییند. 

پی نوشت: در این سال میلادی که گذشت 342 پست فرستادم و مشخص می شود 23 روز برای ارسال پست جدید کم کاری کردم.
عکس نوشت: عکس اول پست عکس سفره مراسمان بود. عکس کلیسای ننه مریم عکسی که خودم نگرفتم.