امتحان گرفته ام و دارم بر می گردم سوار یکی از سواریهای خطی می شوم که بیاییم رشت. منتظر مسافر هستیم که تکمیل شود یادم می آیید دو سه هفته ایست کلوچه نخریده ام پیاده می شوم تا کلوچه بخرم. می خرم و  بر می گردم راننده های خط ردیف ایستاده اند مرا مخاطب قرار می دهند که "خانم اگه مونده بودی الان رفته بودی؟" من در جواب می گویم "می خواستم کلوچه بخرم." یکی از راننده ها میگه خانم شما خیلی آشنایید "بچه کجایی؟" مرددم که بگوییم ولی گفتم: "رشت"

 -"کجای رشت؟"
من هم اسم محله مان را گفتم.
-" نه! فکر کنم دانش آموز خودم بودی کدوم مدرسه کدوم پیش دانشگاهی درس خوندی؟"
-"شرافت"
- " آهان گفتم من سمیع پورم."
تازه دوزاری من افتاد.
-"آقای سمیع پور"
-"حالا میگی آقای سمیع پور"
-" شرمنده که یادم نمی اومد شما راننده سرویس ما بودید مینی بوس سبزتون رو چی کردید؟"
-" دست پسرمه"
-" اون موقع توی خط هندخاله کار می کردی؟"
-"آره شما بودید متین بود شادی بود متین زرنگ بود ریاضی خوند"
-" نه فکر کنم مهندسی قبول شده!"
-" چند باری متین کوه اومد دیدمش دو هفته پیش شادی رو دیدم"
-" راستش من ازشون خبر ندارم!"(چقدر بد که راننده سرویسمون از من بیشتر خبر دوستهام رو داره)
-"حالا اینجا درس می خونی؟"
-"اینجا درس میدم."
-"چقدر بزرگ شدید"
-"آره زمان زود میگذره."

راستش برخورد امروزم من رو یاد یه خاطره انداخت یه روز از روزهای آخر سال تحصیلی بود که سوار سرویس آقای سمیع پور شدیم مثل همیشه یه گوله انرژی بودیم از سر و کول همدیگر بالا می رفتیم که آقا سمیع پور گفت "بچه ها آروم شما فردا خانوم دکتر، خانوم مهندس می شید" گفتیم " ما دکتر نمی شیم چون همه ما رشته مون ریاضی" بعد به شوخی یه مهندس چسبونیدم کنار اسممون! گفت:" هرچی شما یه کاره ای می شید بزرگ میشید ولی یادتون میره سمیع پور راننده سرویس شما بوده" ما با صدای بلند گفتیم: "نه!" حال می فهمم آقای سمیع پور دوتا پیراهن بیشتر ازما پاره کرده بود و اون چیزی که ما در اینه خوب نمی دیدیم او در خشت خام می دید.

پی نوشت1: آقای سمیع پور از مهربونترین راننده های سرویس مدرسه بود شاید مهربونی اون به مذاق ما خوشایند نبود زیرا او تنها راننده مدرسه بود که نمی گذاشت دانش آموزهای که سرویسهایشون نیومده بودند سرگردون بمونند و همیشه بچه های سرویسهای دیگر رو هم سوار می کرد و ما مجبور بودیم خیلی مهربون بشینیم.
پی نوشت2: خدا رو شکر امروز حالم بهتره آزمایشم رو هم دادم.
پی نوشت3: به جز کلاس خودم مراقب یه کلاس دیگه هم بودم یکی از دانشجوها از من پرسید استاد این برگه چیه؟ من به برگه سفیدی که دستش بود نگاه کردم و گفتم "برگه جوابه!" پیش خودم فکر کردم جواب رو در برگه سئوال نوشته اما جواب بعدیش من رو شگفت زده کرد "آخه ما هیچی بلد نیستیم چه بنویسیم!" من هم متعجب از برگه و نیم نگاهی به ساعت که یکساعتی از امتحان گذشته و برگه سفید سفیده! گفتم "براتون متاسفم که برگه تون سفیده! کاری براتون نمیشه کرد."