آدمها همه اسیرند، محصورند، محصور خواسته هایشان، محصور داشتنها و نداشتنهاشان. آدمهای آزاد کمند آنها که برای هر حرکت اضافه لازم نیست از هزاران خطوط قرمزخود رد شوند و هزاران چیز اضافه را جابجا کنند. 

بندهای نا محسوس بر پاهای افراد را می شود حس کرد وقتی چیزهای ساده ای می خواهی از آنها و آنها می خواهند انجام دهند و نمیشود. خواسته های ما با خیلی چیزها انطباق ندارد و این موجب می شود خیلی چیزها را نخواهیم با اینکه دوست داریم داشته باشیم این خطوط ممنوعه نانوشته گاه واجب است ولی گاهی اضافه و بی خود است وقتی دایره خواسته های ما را بی خود تنگ می کنند. گاه باید ذهن را از خطوط اضافه پاک کرد باید نشست و تصمیم درستی گرفت باید چارچوب بسته کادر زندگی را در هم پیچید. 

راستی آدم محصور خواسته های دیگری باشد می تواند بر علیه این زندان بان شورش کرد کله پایش کند واز زندان آزاد شود، اما واویلا وقتی خودت زندانبان خودت باشی آنگاهست که نمی توانی به زندانبانت از گل نازکتر بگویی.

این روزها برای محصورها دعا می کنم که از بند رسته شوند.