سال دوم دانشگاه بودم ان موقع انجمن ادبی نوپایی در دانشگاه داشتیم یک روز در انجمن، مجله انجمن ادبی کرج را دست سعید بی نیاز دیدم مجله را از او قرض گرفتم و کپی کردم و پس دادم. شعرهای بچه های کرج قوی بود به خصوص بعضی از شعرها راستش نمی خواهم به جاده خاکی بزنم فقط می گویم کدام شعر امروز برایم اهمیت دارد.

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...
این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت...
حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...
شاعرش خانومی بود به نام نجمه زارع. این مصرع "من باورم نمی شود اخبار هیچوقت" شده بود تکه کلامم. این را داشته باشید تا ادامه بدهم. 

دیروز مرضیه درنمایشگاه چند کتاب شعر گرفت و از صاحب غرفه ای که کتابها را خریده بود کتابی به عنوان هدیه دریافت کرد تا در عوضش مرضیه هم کتاب خودش را بدهد.
امروز مرضیه به خاطر کسالت سر کار نرفته بود و وقت یافته بود کتاب بخواند اشعار یکی از کتابها را بلند بلند برایم خواند غزلهایش زیبا بود. کتاب دوم را باز کرد که متعلق به صاحب غرفه بود بالای هر متنش تک بیتی از دیگران نوشته بود از بیتی خوشمان آمد و اسم شاعرش  نجمه زارع را در اینترنت سرچ کردم. وبلاگی پر از شعرهایش را یافتم شعرها را که خواندم متوجه شباهت زیاد آن به کتاب غزلی که مرضیه شعرهایش را امروز برایم خوانده بودم شدم تازه دوزاریم افتاد که شاعر آن شعر نجمه زارع صاحب کتابیست که مرضیه خریده شعر بالا هم در کتاب بود. 
بعد خواندن شعرها قسمت اول پست را خواندم بیوگرافی نجمه زارع بود چند خط بیشتر نبود مهمش این بود او متولد 61 بود دانشجو بود که در 84 بر اثر اشتباه پزشک و تزریق اشتباه در اتاق عمل به کما رفت و دار فانی را وداع گفت. وقتی خواندم یخ زدم هرگزفکر نمی کردم شاعر این شعر مرده باشد آن هم در آن سن. 
مرضیه دوباره کتابش را باز کرد و شعرش را خواند تازه اسم کتاب به چشمم خورد یک سرنوشت سه حرفی به مرضیه گفتم "منظور از اسم کتابش مرگه !" مرضیه گفت "بخت هم سرنوشته " 
طرح روی جلد کتاب جدول متقاطع ماتی بود که در ردیف دوم عمودی خالی بود و سئوالش یک سرنوشت سه حرفیست سعی کردم جدول را حل کنم. در این سعی بودم که مرضیه با این شعر معما را حل کرد:
یک سرنوشت سه حرفی؛ خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اوّل
آنجا زنی گریه میکرد با کودکان گرسنه
در دود و خاکستر اینجا مردیست بر پای منقل
سردرد داریم و گیجیم این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست بعداً خودش میشود حل!
این گرگهای گرسنه عادیست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضعِ قانونِ جنگل
باید فداکار باشم دارد قطاری ميآید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعدِ خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه، شومینهی گرم در یک اتاق مجلّل
من میروم تا پس از این آمادهی مرگ باشم
ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمّای جدول
امروز که با مرضیه کتابش را برده بودیم نمایشگاه فهمیدم تجمه به دلیل عمل زیبایی بینی تن به تیغ جراح داد و هرگز بعد از بیهوشی عمل بهوش نیامد روحش شاد.