افتاد و شکست نمی دانم به آستینم گیر کرد یا به ساق دستم خورد که غلطید و خورد زمین و دسته اش شکست من مانده ام مات  دستم می لرزد و نشسته ام وسط نوار کاستها بی انگیزه ای برای سر سامان دادن به آنها مثل اینکه وظیفه ام شکستن فنجانها بود و نه نظم دادن به نوارهای کاست. مادر می گوید فروشنده اش باید نان بخورد اگر نمی شکست نمی روی که فنجان بخری. من با خودم می گویم:
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
عکس نوشت: دوستان عزیز فنجانهای که در عکس مشاهده می شود در حال حاضر چهار تنشان در قید حیاتند.