اول نوشت: سلام فکر کنم دیگه همه فکر کردن من اینجا رو فراموش کردم ولی واقعا این مدت که نبودم روزگار بدی که نداشتم بلکه روزگار خوبی هم داشتم رفتم سفر شیراز که سفر خوبی بود پرپوزالم رو نوشتم و دادم به گروه و منتظر نتیجه اون در پایان خردادم تنها دلیل ننوشتنم این بود که حسش نبود.

دوم نوشت: امروز بعد مدتی دلم نوشتن خواست اما پرشین بلاگ بازی در اورد الان مجبور شدم با گوشیم واردش بشم و بنویسم اگه اشتباه تایپی زیاده ببخشید.

سوم نوشت: دیروز داشتم تو جاده می رفتم تازه از ترافیک شهر خلاص شده بودم و به سمت دانشگاه میرفتم که دیدم همه به سمت راست منحرف شدن و اروم کردن پلیس رو دیدم یکی دوتا ماشین جلوم بود از ماشین پلیس که رد شدم بدن خونی رو وسط جاده دیدم. یعنی مرگ به سراغ یه بنده خدایی وسط این جاده اومده بود وسیله سازش یه دستگاه پراید شده بود از کنارش رد شدم اما چند صد متر جلوتر حالم بد شده بود کنار زدم دلم برای کسانی سوخت که نبودنش رو حس باید بکنند. حالم که بهتر شد حرکت کردم مجبور بودم برم  دانشگاه سوالات امتحانی رو بدم هم زمان با من استاد دیگه ای که نمی شناختم هم اومده بود فردای روز امتحان دانشجوهاش عروسیش بود. دیدم کنار مرگها زندگیها ادامه داره کنار ناخوشیها خوشیها. چقدر دنیا عجیبه.