دیروز توی گروه دوستان کارشناسی در وایبر یه دوستی  نوشته زیر رو گذاشته بود:

"بچه که بودم 
فکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند
تمام که بشوند
برشان می گردانی 
از نو شروع می شوند
بعدها فهمیدم
پدرها و مادرها
مثل مداد رنگی هستند
دنیایت را رنگ می کنند 
خودشان ولی آب می روند
نقاشی هایت را که کشیدی
یک روز
تمام می شوند
کاش زودتر 
کسی راستش را به من گفته بود
پدر ها ومادرها
مثل قند می مانند
چای زندگی ات را که شیرین بکنند
خودشان تمام می شوند"

و این جملات باعث شد که دوستان یاد پدرها و مادرهای از دست رفته بیفتن. از شما چه پنهان من هم یک مرتبه دلم گرفت خلا نبودن پدر را حس کردم. واقعیت این است در این 19 سال از رفتن پدر خیلی اوقات به خودم دروغ می گفتم که پدر هست که پدر به ماموریت دور و درازی رفته و یک روز بر می گیرد و در لندور سبز را به هم می کوبد تا بسته شود و از آن پیاده می شود و با همکارهایش خدا حافظی می کند و کوله پشتی  سبز بر دوش منظر پشت در می ماند که در را وا کنیم. اما همه حرفهای من جز یک خیال بافی نیست واقعیت این است که پدر رفته است. واقعا پدرها ستون خانه اند و حضورشان دلگرمی است. 

حال بعد این بحثها اخر شب در g2read وبلاگهای به روز شده را می خوانم که به وبلاگ یک انسان رسیدم از خواندن اخرین پستش شکه شدم انتظار نداشتم که رفتن پدری را بشنوم. یک بار دیگر دیروز بعد از آن بحثها و این پست دوباره حس 19 سال پیش در 5 آذر به سراغم آمد غمی که بعد این همه سال هنوز هم کنار با آن نیامده ام غمی که امیدوارم سراغ کسی نیایید. 

پی نوشت: به یک انسان تسلیت میگم و امیدوارم هرگز غم نبیند.