امروز با مامان رفته بودیم از مغازه ای که همیشه مامان از اون لوازم شکستنی و قابلمه و ماهیتابه هاش رو می خره یه قابلمه بخریم که چشمم به عطاری روبرو اون افتاد. چند وقته سرفه اذیتم می کنه یاد چهار تخمه افتادم که داشت تموم می شد و وقتی می خورم حس خوشایندی دارم و سرفه هام کمتر میشه. رفتم عطاری پسری که تو عطاری پشت دخل بود بعد از حساب کردن پول گفت شما تو دانشگاه فلان درس میدید میگم اره میگه استادم بودید.

حالا که بیرون اومدم نگاه می کنم تازگی دانشجوهام رو چقدر زیاد می بینم قبلا یا نمیدیدم یا می دیدم ولی توجه به بودنشون نمی کردم یا توجه به بودنم نمی کردن. نگاه می کنم چقدر دانشجوهای مختلفی با شغلهای مختلفی داشتم:

1- کارمند بانک (به تعداد فراوان)

2- عضو شورا شهر

3- بخشدار

4- مجری تلویزیون

5- کارمند مجلس

6- آشپز

7- داور فوتبال

8- شاغل در کافی شاپ

9- راننده خطی

10- کارگر پمپ بنزین

11- بوتیک دار

12-پیمانکار

13- رییس دانشگاه

14- چای چین

15-فوتبالیست

16-....

این شغلهای دانشجویانم بود که من می دونم از شغل بیشتر دانشجوهام بی خبرم چون عادت ندارم از شغلهاشون بپرسم و بدونم و بیشتر اینها رو اتفاقی فهمیدم. خودم نمی دونم آمار این تنوع شغلها نشانگر چیه ولی برای خودم خیلی جالبه. شما چه برداشتی دارید خوشحال میشم بدونم.