مشکلم با رانندگی پارک کردن و از پارک در اومدن جلو در خونه خودمونه. امروز مرضیه تصمیم داشت شلوار بخره گفت میایی بیرون گفتم اره اولش تصمیم بر این بود که با تاکسی بریم. چون می دونستم مریم حال نداره ماشین رو از کوچه برام در بیاره اما تصمیم گرفتم به این ترسم غلبه کنم برای همین سوئیچ رو برداشتم و از کوچه خودمون در اومدم اولین بار بود بدون کمک یا نظارت کسی این کار رو می کردم مرضیه تصمیم داشت از مغازه خاصی خرید کنه و من چون می دونم اون خیابون خیلی شلوغه و جای پارک برای حرفه ای هاش اون وقت پیدا نمیشه مرضیه رو بردم جایی که دفعه قبل با هم تنهایی اومده بودیم و ماشین رو پارک کرده بودم و می دونم جای پارک برای من هست. راهمون رو دور کردیم اگه از خونه پیاده می رفتیم نزدیکتر بود اما هدف کمی قدم زدن هم بود. خوبه مبتدیم اگه حرفه ای بود فکر می کنم می رفتم دم در مغازه نگه میداشتم مرضیه خرید کنه والسلام نامه تمام.

برگشتنیم مجبور شدیم همون راهی که اومدیم رو پیاده برگردیم. بعد ماشین رو برداشتم و از مسیری دیگه ای برگشتم. سر کوچه قرار بود کمی خرید کنیم به مریم زنگ زدم چیز دیگه ای نمی خوای گفت نه ولی میام ماشین رو برات میارم تو کوچه و پارک می کنم واقعا خسته بودم و حال نداشتم خودم پارک کنم.

امیدوارم کم کم بر ترسهام غلبه کنم فکر می کنم هر چیزی که ادم فکر می کنه بهش نمی تونه برسه میشه براش یه ترس ادمها دو جور با ترسهاشون برخورد می کنند یا ازش فرار می کنند یا به دلش میزنن اگه ازش فرار کنیم هیچ وقت بهش نمیرسیم اما راه دوم اگر چه همیشه جواب نمیده ولی بهتر از راه اوله.