فردا راهی سفرم تا بروم امتحان جامعم را بدهم قورباغه بزرگی که باید قورتش بدم. به احتمال قریب به یقیق می شود اخرین امتحانم. بگذریم که بی خیال می روم تا ببینم چه نتیجه می گیرم.

چند هفته ای هست که شخصیت یک مشاور را پیدا کرده ام از دانشجویانم که زنگ میزند و از مشکلات زندگیشان می گویند تا زنگهای همکلاسیهایم چه خانومها و چه اقایان تا من به انها دلگرمی بدهم برای امتحان. از این مشاوره دادنها از این دلگرم کردنها می ترسم می ترسم اخرش همه مشکلاتشان را به خودم جذب کنم می ترسم مشکل انها ار حل نکرده برای خودم مشکل بیافرینم. اینقدر این چند روز نزدیک به امتحان این زنگها زیاد شده که خانواده می گویند پاسخ زنگها را نده و همچنان پاسخگو هستم.

پی نوشت: دعا کنید اخرین امتحانم که سه روز طول می کشد را با موفقیت به سرانجام برسانم.