تبریک نوشت: دیروز رو به همه کارگران عرصه صنعت و امروز رو به همه معلمان و مدرسان و اساتید عرصه آموزش تبریک میگم.

شاید وقتی سر کلاس معلمهایم می نشستم فکر نمی کردم روزی بیاییم این ور میز و بنشینم جای انها. همیشه از اینکه صندلیم صندلی معلمی باشد هراس داشتم هراسم از این بود که فکر می کردم انقدرها کامل نیستم که بتوانم یاد دهنده و تاثیر گذار خوبی باشم می ترسیدم معلم خوبی نشوم و باعث خنده و استهزای دیگران شوم. همیشه از یاد دادن لذت می بردم ولی دوست نداشتم شغلم یاد دادن چیزهای که یاد گرفته ام باشد.

 اما روزی رسید که من امدم این طرف میز شدم یکی مثل معلمهایم. و صندلیم شد صندلی تدریس. حالا به این نتیجه رسیدم لزومی ندارد کامل باشی تا معلم شوی بلکه لزوم دارد ان چیزی را که کامل بلدی  خوب منتقل کنی و فهمیدم بهترین معلمهایم کاملترین ادمهای نبوده اند که دیده ام بلکه کسانی بودن خوب مطالب را به من اموختن و به من درس زندگی دادن. حالا از اینکه به من بخندند ناراحت نمیشوم می دانم طبیعت جوانی و کودکی همین است که شاد باشند و از ترکهای دیوار لبخند بزنن سعی می کنم با انها بخندم ولی نگذارم این خنده ها تبدیل شود به مسخرگی و تمسخر. مثلا دیروز یکی از دانشجویان کلمه ای را غلط نوشت و دیگر همکلاسیهایش به او خندیدن و او را به تمسخر گرفتن من او را نشاندم و رفتم بر منبر وعظ که اشتباه برای هر یکی از ماها پیش می اید از اینکه چیزی را می دانید و کسی نمی داند به او نخندید و حق دوستتون که با جسارت و شجاعت امد مسئله را حل کند یک نمره مثبته. من هم می تونم به ندانستنهای ریاضیتون بخندم چون بیشتر از شما علم دارم ولی این رفتار خارج از اخلاقه وقتی در جمع باشه.

با اینکه نیمه لیوان رضایت هر شغلی قسمت درامدیش هست با اینکه شغلم این بار مالی را ندارد ولی از ان خرسندم لذت می برم با دانشجویانم برخورد می کنم و درس می دهم از اینکه دست تقدیر من را معلم کرد راضیم.

شاید مدرس شدنم از حوادثی باشه در زندگیم که مستقیم خودم انتخابش نکردم ولی از رخ دادنش خوشحالم.