ادم وقتی بچه است از خیلی چیزها نمی ترسد و بُعد خطرناکی چیزها را نمی داند و همین می شود که نترس به نظر می رسد. مامان همیشه از بچگیم تعریف میکند سالی که من بچه بودم و جنگ بود و به خاطر کمبود نفت بجای بخاری نفتی بخاری هیزمی استفاه می کردیم و من هر بار انگشتم را با این بخاری می سوزاندم و از ان نمی ترسیدم و این انگشت سوزاندنها را ادامه می دادم اما الان از سوختن چنان می ترسم که سیب زمینی پخته شده را چندین بار زیر اب سرد می گیرم. 

حالا که نگاه میکنم از خیلی چیزها نمی ترسیدم ولی الان می ترسم مثلا برای من زلزله مفهوم تعریف نشده ای بود تا 31 خرداد 69 این کلمه هیچ چیزی را به ذهنم را نمی رساند حتی زمان زلزله رودبار هم به نظرم می رسید چقدر جالبه خونه ننو بزرگی شده و تاب می خورد ولی بعد از زلزله تازه عمق فاجعه را فهمیدم و ترسیدم حالا یکی از ترسهایم زلزله است.

در مورد برف هم همین اتفاق افتاد برف یکی از چیزهای که در بچگی خیلی خیلی دوست داشتم ولی بعد از برف 83 یک ترس پنهان به این پدیده طبیعی پیدا کردم.

دیشب هم شدیدا باد می امد چنان که پنجره به خود می لرزید. نیم شب بیدار شدم دیدم باد در ورودی خانه را باز کرده بود از ترس کپ کردم  فکر کردم دزد امده یادم رفته بود که باد می آید. من شدیدا از باد می ترسم با اینکه وقتی بچه بودم ترسی از باد نداشتم حالا یکی از ترسهایم ترس از باد شد.

پی نوشت: فکر می کنم ادم که بزرگ می شود ترسهایش بیشتر می شود.