1- الان که دارم تایپ می کنم از دندانپزشکی اومدم دندانم جمعه شکست و همین شد که یکشنبه اخر شب عصبکشی کردم و امروز هم رفتم تا پرشود. دیگر دارم با این فوبیاییم ترس از دندانپزشکیم کنار میام.

2- قبل از دندانپزشکی رفته بودم بازار. دیروز برای مامان و مرضیه هدیه هاشان را گرفتم  برای مامان حلقه ای مشابه حلقه گم شده اش را از طرف خودم و خواهرهایم خریدم ولی از ترس اینکه برای مامان اندازه نباشد هدیه اش را همان دیروز دادم وقتی هدیه اش را دادم باز نکرده ناراحت شد که چرا گرفتی و به کناری گذاشت حتی نگاه نکرد چه شمایلی دارد خودم در جعبه را باز کردم و به اصرار در انگشتش کردم. کمی گشاد بود و امروز برای همین که گشادی حلقه را بر طرف کنم بازار رفتم. دیروز خیلی ناراحت شدم از کار مامان شاید تعاریف ما از هدیه فرق می کند و همین باعث دلخوری شد.

همش دیروز یاد این ترانه  می افتادم "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد."

3- قبل از بازار رفتم گالری پیش استاد چون قبلش بانک بودم برای همین با لاله قرار نگذاشتم با هم بریم.  سر راه برای عید واسه استاد یک گل لاله خریدم حالا که بی لاله میرفتم کلاس بی لاله نباشم. کسی نیامده بود لاله هم قرار بود بیاد که نیومد و به استاد فقط زنگ زد. کمی با استاد درباره تفاوت انسانها و روابط انسانی و تعاملهایشان و توقعاتشان حرف زدم . از استاد خواستم تا دیگر گل و چهره کار نکنم و با همین مدادهای رنگی طرحی از زندگی بکشم طرحی که ادمها در اون به فعالیتهای روزمره مشغولند و زندگی می کنند استاد هم عکسهای به من داد تا این بار با مداد های رنگی نقشهای از زندگی طرح بزنم. فکر می کنم وقتی به کمال نقاشی رسیدم که بتونم زندگی رو طراحی کنم و همه حسم از زندگی جاری در اطرافم رو به بقیه منتقل کنم.

4- قبل گالری رفته بودم بانک یعنی قرار بود مریم پولی رو از بانک شهر صنعتی بگیره و من به حسابش واریز کنم. برای همین قبل از اینکه برم با مریم شهر صنعتی یه نوبت گرفتم وقتی با پول وارد شدم نوبتم 195 بود و اخرین نفری که داشت کارش رو انجام می داد 221. گفتم بگم نوبت دارم شاید بشه کارم رو جلوتر انجام بدم و منتظر 64 نفر که کارشون رو انجام بدن نمونم. رفتم طرف اولین باجه که کارمند باجه به مردی که کنارم ایستاده بود گفت "اقا واریزی هستی؟" گفت اره گفت چقدر گفت فلان قدر گفت کمه. دیدم کارمند بانک دنبال یه پول واریزی بیشتر می گرده برای همین خودم انداختم وسط گفتم من هم واریزیم ولی نوبتم گذشته گفت پولت چقدره گفتم فلان قدر گفت تو بشین. یعنی باید از خدا یه چیز دیگه ای می خواستم. امروز خدا همراه من بود.

5- دیروز که رفتم بازار قبلش رفتم دانشگاه  دیدم دانشجوها همانطور که فکر می کنم نیامده اند خوشحال شدم و عزم بازار کردم. از چهارشنبه پیش دانشجوها به مدلهای مختلفی کلاسها را تعطیل کرده اند و من باید بپذیرم که عید است.

 

6- در خونه تکونی متوجه شدم یه بلوز کامواییم نخ کش شده و قابل پوشیدن نیست برای همین بازش کردم و شروع کردم باهاش یه شال برای خودم به بافتن. بعد اینقدر که این بلوز رو شل بافته بودن حالا فکر می کنم با کاموا باقی مونده ازش همون شال هم نمیشه. به قول خواهرم این بلوز رو شل نبافته بودن اصلا نبافته بودن. نیشخند

7- اخرین روزهای سال پر از فراز و نشیب به پایان می رسد برایتان ارزوی چهارشنبه سوری خوبی را دارم.