اخرین روزهای سال را طی می کنم تا جمعه پیش که خانه منطقه جنگی بود به خاطر خانه تکانی و همه جا خانه مثل اینکه سنگری از وسایل بود از جمعه به بعد هم من مریض شده ام و سرما خوردگیم موجب  عود آلرژیم شد.

درس و دانشگاه دانشجویانم سرانجام این هفته اغاز شد و من مشغله و درگیری ذهنیم بیشتر شده بگذریم که ماجرای خریدن چهار چرخه در این اخرین روزهای سال هم برای ما حکایتی دارد و مثل اینکه ما باید هر روز برویم و به ما چیزی نفروشند.

پی نوشت: امروز سر کلاس درس بودم دیدم چند تا تماس و اس ام اس دارم دارم دیدم مرضیه یه اس  ام اس درباره مطلب مهمی داد می خواستم جواب بدم که خوشمزه بازی یکی از دانشجویان گل کرد. گفت: استاد مگه موبایل سر کلاس ممنوع نیست. من هم یه لبخندی زدم گفتم : اره قانونه اما برای دانشجو نه برای استاد. برای همین مجبورا جواب اس ام اسم رو ندادم تا بحث کش پیدا نکنه. اخرای کلاس بود که دیدم بنده خدا خواهرم اومده دانشگاه دم در کلاس و در میزنه بهش رفتم بیرون و گفتم اس ام اس رو دیدم و حتما اون کار رو پیگیری میشم. بنده خدا مرضیه نگران شده بود به خاطر اینکه جواب نداده بودم  برای همن مرخصی گرفته اومده دانشگاه. حالا بعد یه دقیقه برگشتم تو کلاس دانشجوم میگه استاد کی بود؟ من هم بی خیال این که چیزی شنیدم شروع می کنم به درس دادن.