صدای موبایلم را می شنوم دستم را به سمت زیر بالشم می برم. خواب و بیدارم حوصله برخاستن از رختخواب را ندارم. موبایل را که از زیر بالش می کشم بیرون 7:00 را نشان می دهد انگشتم را روی چرت می گذارم تا ده دقیقه دیگر بلند شوم. تا سه بار همین روند ادامه دارد. از خواب بیدار می شوم از رختخوابم بیرون نیامده ام  نشسته ام مثل اینکه بد خوابیده ام گیج و گنگم و ضعف عمومی دارم. شاید به خاطر شومینه است که گر گر دارد می سوزد و اکسیژن اتاق را به فنا داده.

حال ندارم برخیزم صدای مامان از اشپزخانه می اید که دارد کتری را پر اب می کند مرضیه قرصم را می اورد و قرص را با جرعه ای اب سر می کشم. با اینکه حال ندارم از جایم بلند شدم  رختخوابم را جمع می کنم اما تا کتری جوش بیایید و نیم ساعت انتظار قرصم بگذرد ترجیح میدهم بروم حمام با اینکه با ان حال کمی ریسک است اما از کثیفیم چندشم شده. 

زیر دوش ای ایستاده ام و قطره های اب از سر شانه ام به پایین سر می خورد حس می کنم روح بی حالم با این ابها سر می خورند و می روند و روح تازه ای در من دمیده می شود.

از حمام که بیرون می ایم موهای نم دارم را جلو اینه به دو قسمت تقسیم می کنم و هر کدام را جدا می بافم حالا دو گیس کوتاه دارم یاد گیسهای مادر بزرگ می افتم دو گیس کلفت  که انتهایشان را با سنجاق به هم وصل می کرد موهای دم موشیم هیچ شباهتی به گیسهای کلفت مادربزگ نداره. قیافه ام با آن موهای گیس کرده ام و پیراهن کوتاه استین پفی شبیه به دخترهای کارتونی شده.

چای داغ با نان پنیر میچسبد در این هوای گرفته. صبحانه را خوردم که می بینم مرضیه با خیاطیش در گیر است میروم به کمکش و با کمی باز کردن و دوختن درستش می کنم همان میشود که می خواهد. اگرچه خیاطی بلد نیستم ولی در چرخ کاری اعتماد به نفس کاذبی دارم.

سرگرم خیاطی مرضیه ام که می بینم دارد دیرم می شود لباسهایم را مرضیه از کمد بیرون اورده گذاشته رو کاناپه سریع می پوشیدمشان لقمه های که گرفته ام را می گذارم تو کیف و سریع از خانه می زنم بیرون انتظار نم نم باران را ندارم هوای شاعرانه ای شده.

خوب است این دانشگاه به اندازه یک میدان از خانه ما فاصله دارد برای همین وقتی نه و بیست دقیقه از خانه بیرون امدم نگرانی زیاد برای دیر کردن ندارم اما نگران تماس بی پاسخ دانشگاه ام چون گوشیم روی سایلنت بود متوجه اش نشدم زنگ زدم فهمیدم از دانشگاه اقای ر زنگ زده بود تا یاداوری کنند کلاس امروز را فراموش نکنم.

رسیدم  دانشگاه ده دقیقه دیر کرده ام ساعت 9 و چهل دقیقه است میروم کلاس کسی نیست بر می گردم اتاق اساتید اقای ر مسئول کلاسها نیست توی راهرو کنار برد می بینمش از او سراغ دانشجوهایم را می گیرم می گوید هستند و سراغم را گرفته اند میروم دوباره کلاس چند تا دانشجو هست که دانشجوهای من نیستند وسایلشان را بر می دارند و می روند. کمی با گوشیم ور می روم که دو تا دانشجوی جلسه قبلم می ایند. 

درس را برای همین دو نفر می گویم هر چند امروز را برای تدریس دو فصل اماده کرده بودم ولی چون دانشجویان نیستن به همان فصل اول ختمش می کنم. می خواهم بروم پیش مسئول اموزش درباره کلاس صحبت کنم ولی می دانم همین الان هم حرکت کنم به دانشگاه بعدیم دیر میرسم قرار بود  کلاس بعدی ساعت دو باشد ولی گذاشته اند ساعت 11 و نیم و من با جت هم حرکت کنم نمیرسم گفتم دیر می کنم دوازده میرسم گفتن اشکالی ندارد. 

با این همه نتوانستم زودتر از 12 و ربع خودم را برسانم میرم یک راست اموزش کلاسم شماره چهاره. داخل کلاس که میشوم چند دانشجو نقاشی کاریکاتوری از خودشان کشیده اند و دارند زیر ان عکس می گیرند. تا من را می بینند نیششان تا بنا گوش باز می شود رو به من می کنند میگن "میشه از ما عکس بگیرید با این گوشی" کمی مرددم بعد با خودم میگم چه اشکالی داره و عکس می گیرم می دانم دانشجوهای من نیستن. عکس را که گرفتم سمت میز میروم تازه دوزاریشان میفته میپرسن شما استادید؟ میگم اره و لبخند میزنم عذر خواهی می کنند من میگم اشکال نداره من هم یه زمانی دانشجو بودم. میگن امیدوارم استاد ما نباشید. و شروع می کنند با سرعت نقاشیهایشان را پاک کردن و کیف و کتابشان را زودی بر می دارند د در رو . به دقیقه نمیرسد تصمیمم را می گیرم که به اموزش برگردم به مسئول اموزش میگم "کسی نبود نمی دونم چون دیر کردم نبودن یا اصلا نبودن." میگه امروز دانشجویی سراغتون رو نگرفتن. می نشینم و میگم منتظر می مونم اگه دانشجویی اومد برم سر کلاس. کسی نمیاد.

چند باریست که مسئول اموزش از سن و سالم می پرسد حرفهایش بوهایی دارد حس می کنم دارد چیزی را سبک و سنگین می کند (توی پرانتز بگویم مسئول اموزشمان خانوم است و ازدواج کرده و یک پسر پنج و شیش ساله دارد. منظورم این بود فکر بد نکنید) ولی می شود از حرفهایش بوی خیر شنید.

ساعت یک که شد مسئول اموزش گفت "اشکالی نداره شما برید دانشجوها مطمئن باشید نمیان" من گفتم فکر می کنم شاید برای ساعت دو بیان. گفت مطمئن باشید نمیان و من راهی شدم دم در مینی بوسی بود من در این چهار سال اولین باری بود که سوار مینی بوس می شدم خالی بود سوار شدم و بعد از کمی معطلی و منتظر ماندن بیهوده که مسافری گیرش نیامد حرکت کرد.

امروز هم مثل هفته پیش کلاسها تشکیل نشد نمی دانم کی می خواهد این ترم شروع شود.

می خواستم از بقیه روز هم بنویسم ولی حوصله ام نکشید فکر می کنم بی خودی چیزهای ساه را توضیح دادم.