امروز اخرین دانشجوهام یعنی دانشجوهای ارشدم امتحان داشتن و از طرف دیگه باید میرفتم کارخونه برای سایت. هر دو تا رو رفتم ولی اصلا نمی خوام درباره این چیزها بگم می خوام درباره دختری بگم که تو تاکسی کنارم نشسته بود. دختری با پالتو سبز ساعت قرمز موبایل نارنجی کیف دو رنگ قرمز و نارنجی. با دستبندی که همه رنگها شاد توش بود. وقتی موبایلش زنگ زد فهمیدم داره میره دانشگاه. 

با دیدنش فکر کردم چقدر از او و هم سن و سالهاش دور شدم نه اینکه پیر شدم نه ولی فکر می کنم دنیای من و هم نسلهای من اینقدر رنگی نیست  از این رنگهای زنده پر نیست. همینه که باعث شد فکر کنم ازش دورم با اینکه رنگهای شادش رو دوست دارم ولی دورم خیلی دور.