به قول سهراب سپهری:

با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود
میوه ها آواز می خواندند
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند

امروز رفتم بازار مامان و مرضیه کمی خرید داشتن که به من سپرده بودن. مرضیه خریدهای خیاطی مامان هم کمی گوجه و خیار می خواست. رفتم بازار لذت دیدن میوه های تازه ماهی و سبزی ادم رو به وجد میاره زندگی تو بازار جریان داره زندگی تو فریادهای مرد دستفروش پنهانه. همون زندگی که از اون ماهی تو طبق گرفته شده. یاد قدیمها افتادم که مریم ماشین نداشت و من و مرضیه و گاهی با مریم می رفتیم بازار و اونقدر خرید می کردیم که انگشتی برامون نمی موند  که ازش نایلوینی اویزون نباشه. 

گه گاه باید به بازار رفت فکر می کنم برای روحیه ادم خوبه. ادم نیاز داره گاهی بیاد تو جمع تو جای که زندگی هست ادمها نفس می کشن و سعی می کنند برای فرداشون روزی جمع کنند تا روز بهتری رو داشته باشن.