چشم آبی مرا خواب گرفت
بی اجازه دل مهتاب گرفت
خواب دیدم در ده بالا دست
آب گل شد دل سهراب گرفت
خواهرم که کتابش را چاپ کرد  بعد از اینکه از زیر چاپ در آمد چند جلد از آن را به همکارانش هدیه داد. یکی از آقایون همکار بعد از نگاهی به کتاب در جمع از خواهرم سئوال جالبی درباره شعر بالا پرسید او گفته بود " سهراب کیه؟" و همکار دیگرش جواب جالبی داده بود و گفته بود "همیشه پای یک مرد در میانست!"
حالا این خاطره ربط دارد به پست قبل تا من گفتم اتفاق خیری دارد رخ می دهد همه ذهنها به سمتی رفت و قطار تبریک روانه شد من گفتم یه اتفاق خیر سر وقتش هم توضیح می دهم. راستش شاید به خاطر این اتفاق خیر دعوتتان کنم که مهمان من باشید اما مراسمهای آنچنانی باب دل من نیست و همیشه از آن مهمانی های که همه هستند و نمی دانم که آمد و که رفته دل خوش ندارم و از این دلواپسم که دوستان و کسان عزیزم گرسنه و تشنه جمع را ترک کرده باشند به حتم چنین مراسمی را دور می زنیم تا کسی را دلخور نکرده باشم که از قلم افتاده است.