وقتی حرف حلقه می شود یاد الهام می افتم. یاد آن روز که در بوفه دانشگاه حلقه اش را برای اولین بار دیدم و حرف قشنگی زد و به یادم اورد که حلقه در ریاضیات دو عمل دارد. راست می گفت ما یک ترم درباره گروه و حلقه می خواندیم گروه یک مجموعه با یک عمل بود و حلقه یک مجموعه با دو عمل. اشاره قشنگی بود برای حلقه حلقه نشانگر دونفره شده یک نفر یا یک نفره شدن دو نفر است.

ازدواج پدر و مادرم خیلی سنتی تر از این حرفها بود  یک ازدواج کاملا درون خانوادگی پدرم بیش از یک پسر عمو برای مادرم بود چون هر دو در زیر یک سقف بزرگ شده بودن برای همین در عروسیشان بعضی چیزها فاکتور گرفته شد جالب این بود که در عروسیشان تنها طلایی که برای مادرم خریده بودن یک دست بند بود و برای پدرم یک حلقه. حلقه را هیچ وقت در انگشت پدرم ندیدم چون طلا بود و پدرم هرگز طلا نمی پوشید.

اما روزهای اخری که پدر در کنار ما بود حلقه را از توی صندوق در اورد و  در انگشت مادرم کرد و به مادرم بخشید. از آن روز حلقه ساده و زیبا و بی نگین پدر در دست مادرم می درخشید. تا دیشب که مامان متوجه نبودنش شد. 

از دیشب مامان ارامش ندارد می دانم مامان ادم طلا بازی نیست اگر بود که در این همه سال یک قطعه طلا برای خودش می خرید یا طلاهای قدیمیش را نو می کرد. دلیل این عدم ارامشش را می دانم ارزش معنویی که ان حلقه برایش داشت امروز اینقدر برای گم کردنش ناراحت بود که تصمیم گرفته ام یکی مشابه اش را بخرم اما می دانم هیچ چیز ان حلقه برایش نمی شود حتی گران ترین انگشتر بازار.

ارزش اشیا به قیمتشان نیست ارزش اشیا به بار معنوی که در انها نهفته می باشد دلم می خواهد صبح که بیدار می شوم دستم دراز شود و چیز گردی قل بخورد و ببینم حلقه پیدا شده.