پدر بزرگ همیشه می گفت:

اگر بینی که نابینا و چاه است

اگر خاموش بنشینی گناه است

نمی دونم چقدر در مقابل اتفاقاتی که اطرافتون می افته حواستون جمعه و عکس العمل نشون میدید چقدر خودتون رو میندازید وسط اتفاقات و سعی می کنید حلش کنید. مثلا اگه دو نفر تو خیابون دعوا می کنند میرید وسط جداشون کنید یا وقتی می دونید یه رابطه نادرست بین دو نفری برقرار شده ایا به همسرشون اطلاع میدید تا بتونه تصمیم جدیدی درباره زندگیشون بگیره. یا وقتی می دونید همکاری زیر اب همکار دیگرتون رو داره میزنه به همکارتون اطلاع میدید.

ایا باید این کار رو کرد یا نه؟ شاید منطق صفر و یک میگه یا باید بی خیال شد چون وقتی وارد ماجرای دیگران میشید مجبور به قضاوتی و قضاوت سختترین کاره و ممکنه اشتباه  کنی و کار رو خراب کنی. یا میگه باید بری کمک کنی شاید کمکت موجب بشه یه دعوا ختم به خیر بشه شاید یا یه ادم خودش رو از یه مخمصه نجات بده یا یه همکاری بتونه شخصیت کاریش رو نجات بده. واقعا درست چیه وغلط کدومه؟

اما منطق فازیم میگه باید صفر و یک ندم باید هر ماجرا رو ببینم و به ورود یا عدم ورود بهش وزن داد وزنی بین صفر و یک. وقتی وزن ورود به ماجرای نزدیک صفره ورود بهش کاری رو درست نمی کنه اما اگه وارد بشیم و وزن ورود نزدیک یکه چرا این کار رو نکنیم پس به این نتیجه رسیدم دخالت در چنین اموری رو نمیشه به طور کلی رد کرد یا برعکس کامل پذیرفت.

نتیجه اخلاقی اینه ادم نباید در هر ماجرایی وارد بشه ولی نباید در مقابل همه ماجرا ها مثل یه ادم سنگی برخورد کنه و بگه دیگی که برای من نجوشد کله سگ در آن بجوشد و حتی در اموری که با ورودمون می تونیم به دیگران کمک کنیم پا پس بکشیم. 

اما این حرفی که من زدم خیلی کلی و سخته وزن دادن در ورود به مسائل خیلی انالیز و وارسی و اشراف رو می خواد که خیلی اوقات هیچ کدوممون این اشراف رو  نداریم همین میشه که جایی که باید وارد نمیشیم بعد شرمنده می شیم که می تونستیم کمک کنیم و نکردیم.

امیدوارم همه ما این اشراف رو داشته باشیم و به موقع وارد ماجراها بشیم نه دیر نه زود.