1- عید قربان هم رفت و ما یه تبریک خشک و خالی هم نگفتیم امیدوارم همینظور که فرصت تبریک رو از دست دادم خود این عید رو از دست نداده باشم.

2- دیروز رفته بودم پرشکوه واسه یه سری کارهای اداری که همه نصفه موند.

3- از کنار دانشگاه گیلان سر منظریه رد میشم می تونم از دیواره نرده ای دانشگاه داخل محوطه رو ببینم یه چیزی آزارم می ده تو محوطه دوتا دروازه فوتبال و دو تا دروازه گل کوچیک و دو تا سبد بستکبال هست  که زمینش آسفالته. جالب اینه که یه متر اون طرفتر جایی که این دروازه ها نیست یه زمین چمن سر سبز و یه دست هست. واقعا این شکلی شدم{#emotions_dlg.e8}

4- معلم کیف دوزیم از کارم خیلی راضیه. تصمیم گرفتم یه نمایشگاه تابستون سال بعد را بزنم. فردا هم یکی از همکلاسیهای کیف دوزیم میاد خونه ما برای تمرین کردن با هم.

5- معلم زبانم چند تا تمرین میده  اخری رو که میگه حل کنم میگه این اخری نکته ظریفی داره اگه حل کنی می فهمم دقیقی. یه نگاه می کنم میگم این جمله غلطه چون یه ویرگول کم داره میگه افرین خوشم اومد. می بینم معلمها از من راضیند اگه بتونم استاد نقاشیم رو هم راضی کنم میشم بچه مثبت.

6- کسی یه تبلت قیمت مناسب خوب نمی شناسه؟