1- صبح بعد از دو ماه رفتم پیگیر پرونده ام  بشوم که دو ماه پیش کارمند همون اداره به من شماره پرونده ام رو داده بود که امروز بروم پرونده را از او بگیرم. رفتم اتاقش پشت میزش نبود از همکارش پرسیدم گفت منتقل شد پرونده هاش رو هم تحویل داده بایگانی. ای وای من یعنی با تجربه ای که دارم  از این اداره یعنی مصیبت.

رفتم بایگانی که موبایلم زنگ زد. دانشگاه بود که استاد کجایی دانشجوها منتظر نشستن. گفتم دیروز که زنگ زدم گفتم کلاس تغییر نکرده گفتید نه. گفت حالا به دانشجوها چی بگم. گفتم بگید من تا یه ساعت دیگه خودم رو می رسونم. ساعت 10 رسیدم دانشگاه و مجبور شدم کارم رو پی نگیرم . سر کلاس که رفتم از اینکه دانشجویان رو سر کار گذاشتم عذر خواهی کردم چون قرار بود کلاس 11 باشه ولی یه دانشجو هفته پیش اومد گفت میشه زودتر باشه گفتم با اموزش حرف بزن من مشکلی ندارم  ولی به اموزش بگو خبر بده که اموزش خبری نداد و من زنگ زدم و به من گفتن تغییری نداشتیم و من فکر می کردم  اشتباه اموزشه و عذر خواستم ولی وقتی رفتم اموزش فهمیدم اشتباه دانشجویان بود که به اموزش اطلاع ندادن. من این شکلی شدم متفکر

2- دوست دارم به جز روز مره چیزهای بنویسم ولی ذهنم درگیر روزگذرانه و ذهنم نمی رسه چیز جدیدی بنویسم ببخشید که همش از روزانه هام می نویسم.