1- امروز صبح پرده ای رو که نوشته بود امروز تومحوطه تئاتر برگزار میشه رو دیدم بنا رو بر این گذاشتم که امروز کار سختی دارم و وقتی پشت در کلاس تو محوطه دارن تئاتر خیابانی بازی می کنند تو کلاس شامورتی بازی نداشته باشم محاله.

تو کلاس بودم که صدای مثل دعوا از بیرون اومد. فهمیدم تئاتر شروع شده. دانشجوها گفتن چیه گفتم نمایشه. بی قرار بودن یکی گفت بریم بیرون گفتم "اشکالی نداره. و با خنده ادامه دادم "می خوای بری نمایش نگاه کنی" خندید و  رفت بعدش بعدی و بعدی. بهشون گیر ندادم  و با لبخند به چند نفر باقیمانده توضیح دادم که کار خوبیه که تئاتر گذاشتن ولی خوب بود زمان بهتری این کار رو انجام می دادن. دیدم یکی یکی بر می  گردن میگن مسخره بازی بود فقط دعوا بود. حالا یکی از دانشجوها که اخر از همه اومده میگه  "مثلا داشتن تو نمایش دعوا می کردن یکی از دانشجوها فکر کرده جدیه اومده اینها از هم سوا کنه." نیشخندقهقهه

 همه دانشجوها زود برگشتن. یادمه قبلا برام چنین اتفاقاتی می افتاد سعی داشتم به زور دانشجویان رو سر کلاس بنشونم ولی الان با بی خیالی گذاشتم برن و خودشون کمتر از دو دقیقه برگشتن. هم نمایش رو دیدن هم دیگه از اون به بعد حواسشون جمع کلاس بود.

2- اگه از این سه شنیه یه خانومی یا این کیف پول و موبایل دیدید بدونید خود شخص شخیصم روبروتون ایستاده.

عجبا این پرشین اذیت می کنه می خواستم عکس کیف پول و موبایلم که تکلیف کلاسم بود رو بزارم و بگم کوزه گر از کوزه شکسته اب می خوره تو این مدت تا معلم کیف دوزیم بهم تکلیف نداده بود با اینکه آستر کیفم پاره بود ومدتی بود کیف موبایلم رو گم کرده بودم یه چیز برای خودم نمی دوختم. حیف که نمی تونم عکس بزارم وگرنه گل هنرم رو می دیدید.