چند روز هوا سرد شده و یک ریز باران می بارید اما امروز روز ابری و خنکی را داریم. من حال جسمانیم خوب نیست و ترجیح میدهم زیر پتو دراز بکشم. وسطهای مهر را گذرانده ام و دیگر دستم آمده چه روزهای چه کارهایی دارم برنامه کلاسهای شنبه را با دوشنبه جا بجا کردم پس فعلا یکشنبه و دوشنبه می روم دانشگاه دو شهر مختلف تا چند روز دیگر که کلاس ارشدها هم آغاز شود پنجشنبه ها رفتن به شهر سوم را هم آغاز می کنم. تازه حس میکنم به یک ماشین نیاز دارم. سه شنبه ها می روم کلاس نقاشی و با مداد رنگی طرح میزنم. عصرش هم می روم کلاس کیف دوزی. سه شنبه هایم  شده روزهای هنری من. تصمیم گرفته ام کیف دوزی را جدی بگیرم و مدرکش را بگیرم شاید یک کارگاه زدم خدا را چه دیدی. جمعه هم مثل حسنی میروم کلاس زبان ان هم دقیقا لنگ ظهر. 

حالا هم معلم زبانم و هم معلم کیف دوزیم تکلیف داده اند خوشبختانه همه تکالیف زبان جز یکی را انجام داده ام. 

از اینکه می دانم تا یک ماه اینده برنامه زندگیم چیست خوشحالم. همچنین دیگر کارهای اداری که از طرف خانواده به من سپرده شده بود  تا حد زیادی انجام شده فقط  یکی دو کار مانده برای همین می توانم در این ماه با خیال راحت به کارهایم برسم. همین که می دانم باید چه کار بکنم به زندگیم نظم می دهد. 

پی نوشت1: چند روز پیش باران زیبایی می آمد و من بیرون رفته بودم دم غروب بود و هوا تاریک شده بود و چراغهای کوچه و خیابان روشن زنها و مردها چترهای رنگی به دست زیر این باران شاعرانه درزیر قطرات بارانی که در زیر نور چراغها چون الماسی می درخشیدن می گذشتن. اگه زمانی کارگردان شدم حتما این چنین تصویری را به زور در کادر دوربین قرار می دهم چه بی ربط و چه با ربط در فیلمهایم می چپانم.