دیروز رفتم امتحان زبانی رو بدم که دانشگاهمون برگزار می کنه و اگه قبول بشم خیالم راحت میشه و می تونم برای امتحان جامع بکوب بخونم.

1-شبش ساعت یک حرکت کردم و متاسفانه ساعت 6 صبح نزدیکای برج میلاد راننده اتوبوس رو نگه داشت. دود شدید و زیادی از ته ماشین بیرون می اومد به قول ما شمالیها مثل اینکه کولوش اتیش کرده بودن توی اتوبوس هم یه کم دود گرفته بود یکی از ته اتوبوس گفت تا اتیش نگرفته بریم بیرون. که من اومدم بلند بشم دیدم  کمربند ایمنی نمیزاره. خوشبختانه من ساکی کیف اضافه ای نداشتم. به قول شاعر:

زیر بارند درختان که تعلق دارند/ ای خوشا سرو که از بار غم ازاد امد

حالا من همون سرو بودم کیفم رو روی دوشم گذاشتم پریدم بیرون. چون من ذاتاً ترسو هستم از اتوبوس فاصله گرفتم اتوبوس هم حسابی دود می کرد همین زمان یه اتوبوس دیگه ای از شرکت رویال نگه داشت راننده اش پذیرفت که ما رو برسونه من یکی از اولین نفرها بودم که سوار اون اتوبوس شدم من صندلی گیرم اومد و نشستم ولی بیشتر مسافرها سرپا وایسادن تا برسیم به آرژانتین.

2- سوار متروم به شدت خوابم میاد دارم پیاده میشم که خانومی که بغل در نشسته میگه می خوای بری دانشگاه؟

من: اره.

اون:من هم می خوام برم دانشگاه.

من: کدوم دانشگاه می خواین برید؟

اون: دانشگاه ....

من: پس اینجا پیاده بشید من هم همین دانشگاه میرم.

اون و من از در مترو خارج میشیم و می بینم که ایستگاه قیطریه است نه صدر.

من: من اشتباه کردم بپریم تو مترو.

 دوباره از در بعدی سوار قطار شدیم. شانس اوردم داشتم اشتباه می کردم اینقدر خوابالو بودم که حسی داشتم پیاده میشدم. اون خانم هم تو اعتراضمون هفته پیش بود برای همین من رو شناخته بود بعد فکر کرده من راه میان بر میشناسم که یه ایستگاه جلوتر پیاده میشم. 

3- امتحان رو نه بد دادم نه خوب اگه بخونم می تونم خوب بدم مطمئنم متنها سخت نبود وامتحان خیلی منطقی بود.

4- بعد امتحان با دوستهام رفتم کوچه صف تا کیف و کفش بخرن من کمی زودتر خداحافظی کردم هنوز دوستم چیزی نخریده برگشتم.

5- یکی از همکلاسی هام یه همشهری داره که داره تغییر گرایش میده بیاد رشته ما. که جای تعجب هم داره. بعد گیر داده به این همکلاسی ما. اولا سر امتحان پشت سر هم بودن و ازش تقلب می خواست بعد هم میگه داری میری شهر خودتون بیا با هم بریم من تنهایی حوصله ام سر میره. میگه اقای محترم ما که کنار هم نمی تونیم بشینیم که حوصله ات سر نره. میگه اشکال نداره بیا تو اول این ردیف بشین من اول اون ردیف. حالا دوستم میگه تو خونه که بودم زنگ زده میگه می خوای بری تهران بیا با ماشین من بریم نصف راه رو تو برون نصف راه رو من. 

ما هم سر به سر دوستم میزاریم میگیم 50 درصد اون که اوکی تو هم 50 درصد رو اوکی کن. هیات علمی که نیست که هست دکتر نیست که هست وضع مالیش هم بد نیست بزار ما هم یه عروسی بیاییم شهر شما که واقعا شهر قشنگیه. یعنی دیروز اینقدر تو مترو سر به سر دوستمون گذاشتیم وقتی جاش رو داشت میداد به خانوم پیری که بشینه اون خانوم به شوخی گفت عاقبت به خیر بشی.  نکته وحشتناک منفی ملموس این اقا اینه خیلی چشم چرونه. بیچاره دوستمون این ترم همکلاسش میشه.

پی نوشت: از سامورایی تشکر می کنم که در نظرسنجی  بهترین وبلاگ نویسان زن به من رای دادند.