یکشنبه: بعد کلاس بی انکه برنامه ای از قبل داشته باشیم با لاله و لیلا و مریم رفتیم رستوران و ناهار را در کنار هم بودیم لذت با هم بودن بسیار شیرین بود.

دوشنبه: اتفاقی ساده ای موجب شد از هم بپاشد شیرازه ذهنم همین سبب شد روز دوشنبه ام خراب شد.

سه شنبه: قرار بود کد استادیم در دانشگاهی تازه اوکی شود که همان روز بعد از اوکی شدن کد استادیم پیشنهاد تدریس در مقطع ارشد در همان دانشگاه به من شد.

چهارشنبه: مریض بودم تمام تنم کوفته بود و حال ناخوشی داشتم.

پنجشنبه: توی کافه منتظر دوست خوبم نشسته ام یک دوست از دنیای مجازی. لیلی با تصورم متفاوت بود نمی دانم چرا ادمها را چاقتر از خودشان تصور می کنم فکر می کنم چشم خیالپردازم چاقی مزمن دارد. یک ساعتی با هم بودیم از هر دری حرف زدیم لیلی سوغاتی شیرینی برای اورده بود به شیرینی کلام خودش. 

جمعه: سرگرم دوختن کیف مریم هستم که دختر عمویم کارت عروسی بردارش را می اوردم و یک عروسی افتاده ایم این هفته. برای ناهار هم خانه نماندیم میزنیم بیرون به سمت نازک سرا که مریم چند وقتی بود دوست داشت برود جای شما خالی کباب متری خوردیم گوشتها را خودمان سیخ زدیم برای همین توانستیم بهداشتی تهیه اش کنیم. 

پی نوشت: من دیدن دوستان مجازی را دوست دارم وقتی ادمها از صفحات تایپ شده می پرند در واقعیت حس خوبی به ادم دست میدهد. حسی که مثل یک کشف به ادم دست میدهد.