دیروز صبح منجیل رفته بودم هوای رشت گرم بود فکر کردم اونجا دیگه  برشته بشم. درسته که افتاب تیز بود ولی خنکایی زیر پوست ادم می دوید باد خنکی از پشت سد می اومد که واقعا در این تابستان بهشت رو یاد اوردی می کرد. شاید صحنه  توربینهای بادی و دریاچه سد موجب ترکیب زیبا و رویایی برای این شهر افتاب خیز گیلان شده هر چند سرسبزی منجیل مثل بقیه شهرهای گیلان نیست ولی به قدر کفایت زیبایی داره.

عصر موقع برگشت رفتم بازار یک متری و نیم پارچه خریدم و عصر همه پارچه رو به شیوه ابلهانه ای بریدم چون فکر می کردم خیاطی مثل جعبه کادو درست کردن یا کیف دوختنه. این قدر از دست خودم عصبانی شدم که نگو. فقط شانس اوردم در مورد خریدن پارچه خصاصت کردم وگرنه ضرر بیشتری به خودم میزدم باید حرف مرضیه و لاله رو برای رفتن به کلاس خیاطی می شنیدم.

پی نوشت1: امروز صبح ساعت نه رفتم بیرون تا ساعت دوازده پنج تا بانک رفته بودم و یه نامه رو هم پست کردم. واقعا زمان امروز پر برکت بود.

پی نوشت2: پذیرفتن اشتباه گام بزرگیه در جبران هر خطا وقتی پذیرفتید که اشتباه کردید می تونید تصحیح کنید ولی وقتی نپذیرید راه خطا رو باید ادامه بدید.