یکی از دوستانم در فیس.بوک نوشته ای منسوب به بهاره رهنما را گذاشته بود. خواندمش جالب بود. از روکشهای مبلش شروع کرد و به این نتیجه رسید که از ترس خراب شدن مبلها لذت داشتن مبلها را حس نکرده و بعد کلیت داده بود به بقیه چیزها که از ترس از دست دادن لذت داشتنشان را درک نکرده است. ذهنم را مرور کردم تاببینم پاسخم به سوال اخر چیست. این موارد به ذهنم رسید:

مورد اول: دیدم حق می گویید شیش سال پیش که به این خانه امدیم فرشهای نو خریدیم همان روز اول روکشهای پارچه ای برای ان دوختیم و روی ان کشیدیم. موقع نظافت پارچه ها را می تکاندیم و دوباره رویشان پهن می کردیم این روش باعث شده بود که فرشها نو بماند اما دو سال پیش وقتی به قالی شویی دادیم و وقتی برایمان برگرداند تازه حس کردیم که این فرشها را اولین بار می بنیم و نداشتیمشان چون لذت داشتنش را درک نکرده بودیم.

مورد دوم: مبلهای قبلیمان را که خریدیم از در وارد نشده مریم رفت بازار پارچه خرید و من هم با دقت بالایی روکشی اندازه و مناسب برای ان دوختم انقدر تمیز از اب در اوردم که فیت تن مبلها بود. مرضیه مدتی بود خوشنوسی را با خودنویس تمرین می کرد روزی خودنویس را روی کاناپه جا گذاشت ان هم بی در پوش. حدس می زنید چه شد؟ بر روی پارچه روکش اثر یک نقطه کوچک جوهر بود و فجیع ترین مورد این بود که روکش را برداشتیم لکی به اندازه یک دو تومنی بر مبل دیده می شد. به جز ان تمام مبل پر از لک بود تازه فهمیده بودیم که پارچه روکش اب را از خودش رد می کند و هر قطره ابی که بر روی ان ریخته شده بی درنگ به مبل رسیده و یک نقش عجیب افریده. همین شد بعداز مدتی مبلمان را عوض کنیم و من هم دیگر هوس روکش دوختن نکنم.

مورد سوم: پدر بزرگم  سال 39 وقتی حج رفته بود برای مادر و خاله ام دو روسری اورده بود مادر بزرگم روسری خاله را به او داده بود چون بزرگتر بود ولی روسری مادرم را گذاشته بود برای روز مبادا! سالها بعد وقتی من ابتدایی بودم مادر بزرگ تازه روسری را به مادر داد دیگر برای مادرم ان روسری ارجی نداشت و نه قابلیت استفاده. روسری بود که خیلی وقت از روز مبادایش  گذشته بود.

مورد چهارم: خیلی کارها را تا حال تجربه نکرده ام چون ترسیده ام تجربه اش موجب اسیبم شود مثلا همیشه از زمین خوردن ترسیده ام برای همین دوچرخه سواری یاد نگرفتم. 

نتیجه اینکه فکر می کنم محتاطتر از ان بوده ام که کاورها را در بیاورم و به روز مبادا فکر نکنم همیشه خودم را در قالب خاص گذاشته ام چون همیشه می خواستم در اینده پشیمان نشوم.

پی نوشت: نیلوفر دختر جوان 22 ساله ایست همکلاس نقاشیم چند روز پیش از خودش ناراضی بود گفتم چرا ناراضی هستی گفت به جایی نرسیدم گفتم وقت زیاد داری به جایی برسی می خوایی چی کار کنی که نتونستی میگه می خوام تو دانشگاه نقاشی بخونم. گفتم برو دنبالش تو وقت داری. ببین من وقتی 30 ساله بودم تازه اومدم  طراحی یاد بگیرم. من یه عمر نقاشی رو دوست داشتم ولی هیچ  وقت دنبالش نمی رفتم الان که اومدم دنبال نقاشی می فهمم شاید نقاش نشم ولی لذت یاد گرفتن نقاشی رو از خودم سلب نکردم. برو دنبال علاقمندیت علاقمندیهای معقولت منظورم اینه هوس نکن از بالای یه ساختمان 50 طبقه خودت رو به پایین بی اندازی تا تجربه سقوط از اون ارتفاع رو درک کنی. منظورم اینه دنبال ارزوهای خوب و معقولت برو تا یه روز نرسه بگی چرا عمرم رو تلف کردم و به هیچ ارزوم نرسیدم.