امسال رمضان که شروع شد فکر می کردم مثل سال قبل از دستش می دهم می رود تا سال بعد و  سال بعد هم می شود سال بعدتر. چند روز اول که رفت فکر کردم به خاطر دارویی که استفاده می کنم واقعا نمی شود ولی الان دو روز است که سحر بلند می شوم ابتدا اولین قرصم را می خورم و بعد نیم ساعت قرص دومم که باید قبل از ناهار می خوردم را می خورم. دیروز خیلی راحت توانستم از عهده اش بر بیاییم حتی دم افطار حلوا پختم.

تا یاد دارم مادر سحری را اماده می کرد. تا یکی دو سال پیش سحر بیدار می شد و غذایی گرم می پخت و هر چقدر مخالف می کردیم که خودت را اذیت نکن می شود غذای شب مانده را سحر خورد کوتاه نمی امد می گفت غذا باید گرم و تازه باشد تا اینکه اخرش توانستیم مامان را از خر شیطان پایین بیاوریم و غذا را شب می پخت و سحر می خوردیم. امسال با مامان صحبت کردیم که به خاطر سلامتیش هم که شده روزه نگیرد که خدا رو شکر حرفمان رو گوش کرد. دیشب من بیدار شدم تا غذا را گرم کنم قیمه بود و قیمه بدون سیب زمینی بی مزه است نیم شب شروع کردم به سرخ کردن سیب زمینی یاد حرف مامان افتادم که می گفت غذای سحری باید تازه و گرم باشد من هم بعد از این همه سال تازه به این نتیجه رسیدم  باید تازه و گرم باشد. فکر می کنم وقتی مسئولیت چیزی با ادم باشد ادم دوست دارد تمام و کمال انجامش بدهد.

پی نوشت: بعد از مدتها  که می خواستم کیمیاگر را بخوانم اخر دیروز شروع کردم و امروز تمام شد خیلی از کارها همینطور است زمان زیادی برای آن لازم نداریم اما همیشه به فردا می سپاریمش.