دو مسافر کنار یکدیگر بر پلکانی نشسته اند و چمدانی لای پای مرد. زن بارانی تا سر زانو پوشیده و دسته ای کوچک از موهایش را با کشی سفت بالای سرش بسته و بقیه موهایش افشان بر شانه اش. مرد سر خم کرد به سوی دختر ک که به دور دست نگاه می کند خیره مانده است. در کنار هم عاشقانه نشسته اند. بی خیال رهگذران و نقاش که نقاشیشان می کند.

 

 


خب من اون نقاش نبودم ولی از طرحش نقاشی کردم استاد کتاب را به من میده و به نقاشی اشاره می کند میگه خودت و شوهرت رو بکش. ومن لبخند میزنم.

پی نوشت1: دیروز استاد گفت روز به روز تناسب اندامت بهتر میشه. منظورش تناسب اندامی که می کشمه خودم فکر می کنم سایه روشنها رو خوب کار نمی کنم بی حوصله خط خطی می کنم ولی تمام سعیم این است که تناسب رو رعایت کنم.

پی نوشت2: از پی نوشت و متن معلومه برگشتم سر کلاس نقاشی. خیلی دلم برای کلاس برای لاله برای مریم برای استاد تنگ شده بود مثل اینکه قرنی بر من گذشته.